Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4

Warning: Function eregi_replace() is deprecated in ..../archive/index.php(477) : eval()'d code on line 4
خاطرات روز کنکور [بایگانی] - جامعه مجازی رهپویان

PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطرات روز کنکور



سناتور
سه شنبه ۰۴ تیر ۹۲, ۲۲:۰۴
بســـم الله الرحمن الرحیم

:2817:سلام:2817:

اینجا از خاطرات طنز روز کنکورمون میگیم:5:



قوانین:
1.نوشتن خاطرات استرس زا ممنوع:forum (5):
2.نوشتن خاطرات غمگین هم ممنوع:68:

سناتور
سه شنبه ۰۴ تیر ۹۲, ۲۲:۱۲
روز قبل از کنکور از صبح زود بعد از نماز بیدار بودم:5:

یادمه اون موقع بخاطر درس و سی دی های آموزشی یه تلویزیون تو اتاق من بود:14:اون سال سریال فرار از زندان خیلی رو بورس بود بعد از نماز نشستم پای این سریال تا ساعت هشت و نه:4:
بعدش یه صبحونه توپ زدم تو رگ:4:یادمه از یک هفته قبل گردو پسته مفصل برام خریده بودن:14:
اون روز حلوای ارده با شیر خوردم...
بعد از نهار هم با دوستم رفتیم بیرون تا شب ساعت نه
همه جا رفتیم گلزار شاهچراغ خیابون داریوش:4:
اینجوری رفتم بیرون که حسابی خسته بشم و تا صبح عین چی خوابم برد:28:


روز قبل از کنکور درسخوندن ممنوع هستاااااااااا

کربلا
سه شنبه ۰۴ تیر ۹۲, ۲۲:۵۸
روز قبل کنکور مامی از 6 صب بیدارم کردن گفتن همه ی اتاقتو و کتاباتوبریز بیرون دوباره مرتب کن!تا ظهر طول کشید!قشنگ پوکیدما!!
عصرشم با راحل رفتیم صفا سیتی!وقتی برگشتم دیگه له له بودم!شام خوردم ساعت 10 خوابیدم!هیچ استرسیم نداشتم!
صبم پو شدم سالاد الویه و شانی زدم به بدن!بعدشم مثه سرخوشا رفتم سر جلسه!بدوووون استرس!به خودوم شک کرده بودم!

ghaarib8
چهارشنبه ۰۵ تیر ۹۲, ۰۱:۲۶
موقع امتحان كتكور من و خواهرم پشت سر هم بودیم مادرم زحمت کشیده بود واسمون گردو گذاشته بود خواهرم سر جلسه دست كرد گردوهای منو برداره دعوامون شد مراقب بهمون تذكر داد حرف نزنيم....

مستاجر خدا
چهارشنبه ۰۵ تیر ۹۲, ۰۱:۳۲
از اونجایی که من همیشه امیدوارم که امتحان کنسل بشود
برای کنکور هم امیدوار بودم.
حتی تا دقیقا زمانی که داشتند برگه های پاسخ نامه را پخش می کردند.

:4:!

کلا هنوز هم امیدوارم امتحاناتم کنسل بشود!

مادرم زهراء
چهارشنبه ۰۵ تیر ۹۲, ۰۱:۳۶
سال اول و دوم دبیرستان خانواده تاکید داشتن ار الان برای کنکور شروع کن
من اوائل با اکراه بعدشم شروع کردم خوندن و تست زدن و..

سال سوم که یقین کردم میخوام برم حوزه همه چی رو کنار گذاشتم
پیش دانشگاهی هم یا حذف بودم یا امتحان نمیدادم
خلاصه پدر اصرار که برو کنکور بده
منم هویجوری رفتم سر جلسه یه نیم ساعتی نشستم حوصلم سر رفت
گفتم این همه راه رو اومدم حداقل کیک و ابمیوه از دستم نره
هر چی نشستم نیومد
به ناراحتی پاسخ نامه رو تحویل دادم از درب که بیرون رفتم
کیک و ابمیوه اومدش
:102::45::ireful::dash1:

مادرم زهراء
چهارشنبه ۰۵ تیر ۹۲, ۰۱:۳۷
یه رشته خوبی هم قبول شدم
ولی عشق به اخوندی نذاشت:4:

خط شکن
چهارشنبه ۰۵ تیر ۹۲, ۰۱:۴۰
سال اول و دوم دبیرستان خانواده تاکید داشتن ار الان برای کنکور شروع کن
من اوائل با اکراه بعدشم شروع کردم خوندن و تست زدن و..

سال سوم که یقین کردم میخوام برم حوزه همه چی رو کنار گذاشتم
پیش دانشگاهی هم یا حذف بودم یا امتحان نمیدادم
خلاصه پدر اصرار که برو کنکور بده
منم هویجوری رفتم سر جلسه یه نیم ساعتی نشستم حوصلم سر رفت
گفتم این همه راه رو اومدم حداقل کیک و ابمیوه از دستم نره
هر چی نشستم نیومد
به ناراحتی پاسخ نامه رو تحویل دادم از درب که بیرون رفتم
کیک و ابمیوه اومدش
:102::45::ireful::dash1:
منم این روزا رفتم تو فکر حوزه.شاید راه شما رو رفتم.ولی اینجور که شما میگین ضرر نداره حداقل یه کیک و آبمیوه گیرمون میاد!:4:

bangeghanari
چهارشنبه ۰۵ تیر ۹۲, ۱۰:۲۷
یه چیزی بگم به نقل از استادمون
گفتن یکی از بچه ها سر جلسه ی کنکور که همه معمولا وقت کم میارن، وقت زیاد اورده بوده! خوابیده بوده!
حالا خوابیدن همین جوریش که خوبه 45 دقیقه هم خوابیده بوده!
بعدشم رتبه اش سه رقمی شده!
:دی

رافد
چهارشنبه ۰۵ تیر ۹۲, ۱۱:۰۶
منم این روزا رفتم تو فکر حوزه.شاید راه شما رو رفتم.ولی اینجور که شما میگین ضرر نداره حداقل یه کیک و آبمیوه گیرمون میاد!:4:
آبمیوه نمیدن کیک هم نمیدن !!!
فقط بیسکویت میدن ...

راحل
چهارشنبه ۰۵ تیر ۹۲, ۱۱:۲۴
یا ستارالعیوب

از لحاظ درسی همیشه شاگرد اول بودم اما از رشته تحصیلیم خوشم نمیومد
به هنر و کارگردانی سینما علاقه داشتم اما زمان ما ای رشته ها مال بچه تنبلا بود و خانواده اصرار داشتن پزشک بشم

پیش دانشگاهی که رفتم کاملا از درس زده شدم و فکر کنکور هنر اومد سراغم
برا رشته خودم هیچی نخوندم ، سر جلسه کنکور تجربی گرفتم خوابیدم تخت...:28:
یه نیم نگاهی هم به سوالا انداختم و از سر تفریح جواب دادم

جالب اینجاست رتبم خوب شد و شیراز قبول میشدم اما جوری انتخاب رشته کردم که قبول نشم....
هنوزم مورد شماتت خانواده هستم بخاطر کاری که سر جلسه کنکور کردم
و جالب تر اینکه رتبه کنکور هنرم خوب شد اما قبول نشدم...

بعدا کلا بیخیال هنر شدم و رفتم سراغ کامپیوتر ....
همه دوره ها رو گذروندم اما زمان کنکور کامپیوتر ولش کردم

خلاصه مثل سرخوشا رفتم سراغ انسانی و کنکور انسانی دادم و جالب اینجاست قبول شدم
با اجبار فارغ التحصیل شدم با رتبه 2 دانشگاه

و پارسال باز کنکور انسانی دادم بدون یه کلمه درس خوندن و باز قبول شدم و الان دانشجو هستم با نمره های بسیار درخشان
و حالا باز تصمیم دارم حوزه بخونم....

کلا ز گهواره تا گور کنکور بده.... این بود انشای من:4:
این داستان طولانی رو گفتم برا اینکه :

1. بچه های کنکوری از اول تکلیف خودشونو مشخص کنن
2 . کنکور هیچی نیس ، ما که هر چی شرکت کردیم قبول شدیم

در ضمن آبمیوه و کیکش مونده و بد مزس ، با خودتون تغذیه خوشمزه ببرین....

رافد
چهارشنبه ۰۵ تیر ۹۲, ۱۱:۲۷
آبجی ما هم عین خوشحالا هنوز درس میخونه و الان میخواد بره کتابخونه !!!
اما سالی که من کنکور داشتم _
اینجوری نبودم کلا آروم بودم که مامان خانوم سر رسیدن
بچه پا شو برو جا می مونی از امتحان ،چرا اینقدر بی خیالی ،بچه پاشو میگم !
بیا این لقمه رو بخور ،بیا مداداتو بردار ،بیا آماده شو ...
خلاصه از ساعت 3 _ 4 صبح بالا سر من بودن و همچنان محکم و استوار تا لحظه ی خروج از خونه حرص میخوردن
که کم کم داشتن نگرانیشونو به من انتقال می دادن اما بنده کلا خوشحال بودم همیشه میگم که دو حالت بیشتر نداره یا قبول میشم که ان شاءالله قبولم ؛یا قبول نمیشم ...
به همین سادگی...
اما ناگفته نماند که کنکور برام خیلی مهم بود
الان که یادم می افته می بینم قبل کنکور از لحظاتی بود که بیشتر با خدام بودم چه باهاش دعوا می کردم و چه آشتی ! کلا باهاش بودم و این برام خوب بود و کمک می کرد سختی ها رو تحمل کنم .
حالا خوبه زندگی فقط به کنکور ختم نمیشه ؛
اما از خدا که پنهون نیست قبل از ورودم به دانشگاه سخت ترین لحظات رو گذروندم ولی بیشتر تجربه هام مال همون لحظات بود ...

salam
چهارشنبه ۰۵ تیر ۹۲, ۱۱:۴۴
روز قبل کنکور من که تب شدید کردم سرماخوردگی شدید. برا اولین بار در عمرم رفتم دکتر پنادر زدم بعدشم اومدم خونه و خوابیدم

فردا صبحش مامانم سه تا تخم مرغ بومی به زور کردن تو حلقم دیگه اینقدر سر بودم میل نداشتم کیک و ساندیس بخورم

عصرشم اومدم خونه تخت خوابیدم جبران بی خوابی های چند ماهه رو تا قسمتی بکنم

بعدشم نشستم پای تلویزیون همه کانال ها رو دوره کردم یادمه ابوالفضل سپهر رو تو تلویزیون گذاشته بود و یه برنامه بود درباره جانبازها

خیلی به فکر فرو رفتم...... به فکر فرو رفتم همین

اسماعیل
چهارشنبه ۰۵ تیر ۹۲, ۱۳:۱۵
سلام/.

اولیش:
شب قبل از کنکور (البته برای دوم :8::8:) به مادرم گفتم وسایل رو آماده کن. اون بنده خدا هم هرچی به ذهنش می رسید برام میذاشت.
صبح که رفتم سر جلسه فقط مضجکه خاص و عام شدم!!! همه بهم می گفتن اومدی اردو یا کنکور؟؟؟
خوردنی هایی که همراه داشتم:
بسکویت چند مدل ( رنگارنگ، موزی، ساقه طلایی)
کیک و کلوچه چندتا!!!
2 تا بطری آب (یکی آب خنک، یکی هم یخ زده برای وقتی که آب خنک گرم شد!)
شربت
شکلات (فکر کنم یه ربع کیلویی بود)
کاکائو (کلی)
انواع مغزها اعم از گردو و بادم و پسته و... (یادش بخیر اون روزا می شد مغز پسته بخوریم:(()

نکته جالب اینکه اکثرش هم خوردم فکر نکنم چیزی برگشت خورد!:4:
نگاه بقیه داوطلب هایی هم که اطرافم نشسته بودند هم خیلی جالب بود. لابد می گفتن::22:

خلاصه اردویی بود...
خیلی خوش گذشت...

تمنای وصال
چهارشنبه ۰۵ تیر ۹۲, ۱۳:۳۲
وقت کردین به سوالات هم جواب بدین؟:4:

اسماعیل
چهارشنبه ۰۵ تیر ۹۲, ۱۳:۴۴
^ ^ ^
از خوبی های سال دوم اینه که آدم یاد می گیره چه جوری هم بخوره، هم خونه ها رو پر کنه، هم به سوالایی که بلد نبوده فکر کنه...:4:

اسماعیل
چهارشنبه ۰۵ تیر ۹۲, ۱۳:۵۹
دومیش:

صبح کنکور با بچه ها قرار گذاشته بودم برم دنبالشون اونا رو هم سر راه سوار کنم. وقتی خواستم با ماشین برم بابام گفتم میام می رسونمت!:12:
از من اصرار که نه بابا خودم میرم، نمیخواد بیای، بعدش دوباره باید برگردی بیای دنبالمون و از این حرفا...
از بابایی هم انکار که نه میام حالا شاید اتفاقی تو راه بیفته!
و بالاخره بنده پیروز این کل کل شدم و سوییچ ازشون گرفتم.:yay:
وقتی رفتم سوار ماشین شدم یه لحظه استرس تو جون خودمم افتاد که نکنه تصادف کنم یا چیزی بشه به جلسه نرسم؟ :42:(آخه چند سال قبل یکی از دوستام تو راه موتورش خراب شد، چون نمی تونست موتور رو همینجوری ول کنه بره، از کنکور بیچاره جا موند!!!)
خلاصه با کلی آیت الکرسی و ناد علی خوندن و :63:... رفتیم سرجلسه. البته فکر کنم بهترین رانندگی عمرم رو توی سرعت مجاز رفتن و لایی نکشیدن فقط همون صبح کنکور بود. چقدر داشتم قوانین رو رعایت می کردم اتفاقی نیفته!
الحمدلله به محل کنکور رسیدیم. بعد نیگا می کنم می بینم که باید لب خیابون پارک کنم. حالا باز استرس اومده تو جونم نکنه از کنکور که اومدم ماشین رو برده باشن پارکینگ! باور کنید استرس جریمه شدن و پارکینگ رفتن من بیشتر از استرس کنکور بود:4:

heaven_reza
پنجشنبه ۰۶ تیر ۹۲, ۲۱:۴۷
کنکور کاردانی رو زیاد یادم نمیاد ، کارشناسی زیاد خاطره خاصی ندارم .
واسه کارشناسی خیلی عادی رفتم سر جلسه ، یکمم وقت کم آوردم

اما کنکور ارشد 91 ، بهمن 90
بدلایل زیادی ، زیاد نخوندم و به همین دلیل زیاد استرس نداشتم ولی اماده کنکور دادن بودم
با بچه ها قرار گذاشتیم واسه صبحِ روز کنکور آش سبزی! بگیریم ببریم اونجا بخوریم ،
حالا حوزمون کجا؟ صدرا ، دانشگاه آزاد . واقعا میصرفید آش بگیریم و ببریم.
5 نفر بودیم، بغیر از راننده همه کنکور داشتن
بغیر از داداشِ راننده ، رفیقم ، هیشکی واسش کنکور آنچنان اهمیت نداشت:-??:66:

یکم دیر رسیدیم اونجا ، تقریبا همه اومده بودن . آقا ملت یه طوری نگاه میکردن انگار ما بزرگترین خلاف رو داریم مرتکب میشیم[Only Registered And Activated Users Can See Links]

نمیدونید تو اون هوای نسبتا سرد آش سبزی خوردن چه حسی داشت ،اونم روز کنکور ارشد:9:

خیلی خوب بود ، مجهز هم بودیم ، ظروف یه بار مصرف به تعداد داشتیم و من هم مقسم! بودم:14:

کنکور سختی بود ، حتی برای اون دوستم که روزی 8ساعت مطالعه داشت .
بعد از کنکور هوا بسیار توپ بود ، خیلی عالی ! بسیار تمیز و مطبوع ، کمی ابری و حین برگشتن نم نم بارون هم بهش اضافه شد.

یادش بخیر...

يا زهرا
پنجشنبه ۰۶ تیر ۹۲, ۲۲:۱۵
شب قبل كنكور رفتم حسينيه نزديكمون از ساعت 5 تا بعد دعاي كميل بچه ها ميگفتن حالا فردا كنكور داري خوش بحالت چه خونسردي:4::24:

صبح با خيال راحت بيدار شدم با بابا رفتيم بابا برگشت منم كنكور دادم با دوستم كمي قدم زديم بعدم چون صدرا خونسرد منتظر بابا و مامان بودم اومدن رفتيم بيرون :24:

استرس وارد نميكنم ولي هفته اول ماه رمضان بخاطر اين كنكور روزه نگرفته ام:dash1:


كنكور دولتي هم بد نبود
دير رفتم گوشيم دادم دست مامان دوستم رفتم سر جلسه من به دوستام شماره صندلي هاشون گفتم كجا هست همش اشتباه:4:

یار314
پنجشنبه ۰۶ تیر ۹۲, ۲۲:۲۵
یادش بخیر
روز کنکور همه از استرس داشتن میمردن ما هم کلا ریلکس
شبش با بچه های کانون رفتیم چمران و تا ساعت 3 میچرخیدیم
صبشم با موتور رفتیم و 20 دقیقه هم دیر رسیدم . مداد هم نداشتم
از شانس خوبم بغل دستیم یه مغازه لوازم التحریر بار کرده بود آورده بود :4:
مداد هم از اون گرفتم
تا ساعت 12:30 وقت بود ولی من 10:45 تموم بودم:4:
تازه ملت وقت هم کم میاوردن
یه چند تاشم نزده بودم گفتم زشته خالی باشه از روش شانسی که خودم اختراع کردم استفاده کردم:4:
آخر کار هم رتبم شد 9
کلی هم جایزه گرفتم :24:

رافد
جمعه ۰۷ تیر ۹۲, ۰۷:۱۷
واسه همه کنکوری ها دعا کنید واسه آبجی منم دعا کنید آخه تو این سالهای تحصیلش با چشمای خودم دیدم که چقدر سختی کشید و با همه ی سختی های راهش از تلاشش دست برنداشت دعا کنید امام زمان (عج) بهشون آرامش بده تا راحت سر جلسه حاضر باشن و برکاتی عظیم تو تلاش هایی که کردن باشه
ان شاءالله

Rihan
جمعه ۰۷ تیر ۹۲, ۱۱:۲۲
بجه ها دوست من داره كنكور ميده،واسش بدعايييييييييييد

نورالزهرا
جمعه ۰۷ تیر ۹۲, ۱۱:۲۳
ان شالله سال دیگه میام خاطره روز کنکورم رو میزارم.شک نکنید از اولش استرس و گریه است تا آخرش...
آخه من همین الانش استرس دارم وحشتناک....

A pLaneT L aLOne I
جمعه ۰۷ تیر ۹۲, ۱۱:۲۶
این پست ادامه دارد ....... :4:

Rihan
جمعه ۰۷ تیر ۹۲, ۱۱:۳۸
^ ^ ^
از خوبی های سال دوم اینه که آدم یاد می گیره چه جوری هم بخوره، هم خونه ها رو پر کنه، هم به سوالایی که بلد نبوده فکر کنه...:4:

نخسه بابا

A pLaneT L aLOne I
جمعه ۰۷ تیر ۹۲, ۱۱:۴۸
سلام
کلا صبح طلایی ای رو پشت سر گذاشتم
وقتی با نوازش مادر بیدار بشی و بعد بری ببینی که یک سفره رنگارنگ جلو روت هست
خلاصه .......
اول که من حوزم افتاده بود اباده البته اشتباه خودشون بود
چون 50 نفری همین مشکل رو داشتن
خلاصه بعد از کلی زحمت افتادیم چهار راه ادبیات
خلاصه صبح که اونجا حاضر شدیم هم مشکل خاصی پیش نیومد رفتیم کنکور رو دادیم اومدیم بیرون
خیلی اتفاق های خاصی واسم نیوفتاد در مقابل با رهپو و یار313 :4:

گندم
جمعه ۰۷ تیر ۹۲, ۱۲:۴۰
روز کنکور بنده عروسی خواهرم بود:24::dash1:
شما دیگه خودتون تصور کنین چه حالی داشتم :4:
شب قبل از کنکور خونمون برنامه بود و همه شام دعوت بودن
دیگه نزدیکای ساعت 1 بود که عمم اینا که داشتن میرفتن یهو یادم اومد اااااااا من فردا مداد پاکن ندااااارم:-??
عمم میگه برم بخرم؟؟؟
میگم نه فردا از یکی میگیرم خلاصه فردا که شد صبح ساعت 6:30 پا شدم تا برم فکر کنم نزدیک 7:15 اینا شد:37:
بابام هم رفته بود دنبال کارای عروسی و برنامه شام
هیچی دیگه تنها آژانس گرفتم با 3تا از دوستام رفتیم حوزه
نیم ساعت بعد از اینکه برگه هارو دادن خواستم پاشم برم یهوو
مراقب میگه خااااانم کجااااااااااااااااا:70:
میگم عروسی خواهرم باید برم دیرم شد
داشت میترکید از خنده گفت صبر کن (نمیدونم سوالای عمومی بود یا تخصصی که 45 مین بعد فکر کنم آوردن) اونارو هم بیارن بعد میتونم برم
اونارو هم آوردن سر سری یکم تستارو زدم و بلند شدم سریع دوباره یه آژانس گرفتم رفتم خونه:4:
یعنی همه خانواده مات و مبهوت که من چجوری کنکور قبول شدم :48:

najme
پنجشنبه ۲۰ تیر ۹۲, ۱۲:۴۴
من کلا برای کنکور استرس نداشتم فقط باااااااااااااااااورم نمیشد که کنکور دارم ولی نمیدونم چی شد یهو ساعت 5/2 نصف شب دل درد گرفتم با حالت تهوع تا اذون صبح بالا میاوردم مامانم کلی گریه کرد

حالا هی من میگفتم مامان چیزی نیست حالم خوب میشه ....

رفتم سر جلسه خوشبختانه حالم خوب شد البته باشکم خالی که نمیشد کنکور داد یه عالمه شکلات از مامانم گرفتم هی میخوردم و هی به شهدا توسل میکردم ساعت 11 میخاستم برگه ام رو بدم فیزیک وریاضی سفید بود یهو چشمم به یه سوال فیزیک افتاد با کمال تعجب دیدم بلدم!!!!!!!!!

ریاضی و فیزیکو تونستم حدودا 20 درصدی جواب بدم

جوابش 12ام میاد دعا کنین رشته ی خوبی قبول بشم

حنان
پنجشنبه ۲۰ تیر ۹۲, ۱۳:۱۹
کنکور من مصادف شده بود با اعتکاف2ام:4:
آقا منم تو زندگی هیچی رو به اعتکاف مخصوصا مناجاتای نیمه شبش عوض نمیکنم.اعتکاف اولو رفتیم که هیچ دومیشم رفتیم:24:عجیبم اون سال سیم ما وصل شده بود وتمام مناجاتا رو به احسن وجه شرکت میکردیما.
باچندتا از دوستان بودیم روز کنکورسحری خوردیم ساعت گذاشتیم که 6پاشیم بریم سرجلسه که خوابمون برد:102:
زدیم توسرخودمون سریع کارامون کردیم.
آقا ای انتظامات دم دریو هم نبودش. درم قلف بود یعنی دشتیم جان را به جان آفرین تسلیم میکردیم دیگه... قشنگ به حال سکته افتاده بودیم :dash1:بعدش یکی پیداش شد سرشیفتش میگفت اصلا اجازه خروج نیست هرچی میگفتیم مسلمون کنکور داریم میگفت برید از خ عدلو نامه بگیرید:45::ireful:
خلاصه به حالت مرگ رسیدیم سرجلسه دیدیم همه دارن نگامون میکنن به به دیگه خودتون حدسشو بزنین....
هممون بادمپایی،لباس ومقنعه سفید=))

حنان
جمعه ۲۱ تیر ۹۲, ۱۳:۵۴
بعد از کنکور خورد و خمیر اومدیم مسجد.حالو درو رومون باز نمیکردن:102:
میگفتن کارت خروجی ورودی یه چیزی نشون بده همینطور که نمیشه.خوب بنده خداها حق داشتن،ولی ماهم انقد دیرمون شده بود وقاطی کرده بودیم که حتی موبایلم نیاورده بودیم جز یکیمون که اونم شارج باتریش کم بود.خلاصه من واقعا کلافه شده بودم و همش دعوا میکردم:ireful::3ztzsjm:
باالأخره آقای پروین این مرد بزرگوار،این فرشته نجات مارو فرستادن داخل:5:
عجب اعتکاف و کنکوری بودا

الفبای جنون*
جمعه ۲۱ تیر ۹۲, ۱۴:۳۱
خاطره ندارم!!!!!