تولّد : 1327/01/04 - شیراز
سمت: مسئول تبلیغات لشکر 19 فجر
شهادت : 1361/01/02 شوش - عملیات فتح المبین
![]()
تولّد : 1327/01/04 - شیراز
سمت: مسئول تبلیغات لشکر 19 فجر
شهادت : 1361/01/02 شوش - عملیات فتح المبین
![]()
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
من شرم میکنم روز قیامت در پیشگاه اربابم امام حسین (ع) سر در بدن داشته باشم ...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
وسط حیات مسجد مقداری خاک ریخته شده بود و در کتابخانه باز بود. نگاهی به داخل کتابخانه انداختم
حاج شیرعلی گودالی حفر کرده بود، اصلا متوجه من نبود .
- سلام حاجی خسته نباشی.
- سلام علیکم و رحمت الله
گودال درست شبیه یک قبر بود ، حتی لبه و لحد هم داشت ، حاجی سر زانوهایش را تکاند و بیرون آمد ، بهت زده گفتم :
- پناه بر خدا ، این مال کیه؟!
لبخندی زد و گفت:
- " پناه بر خدا نداره مومن ! قبر حقیر فقیر ، شیرعلی سلطانی"
خیلی سعی کردم تعجبم رو از اون پنهان کنم ، با ترس و دلهره توی قبر نگاه کردم . خیلی کوچکتر از قد رشید او به نظر میرسید!
وقتی حاجی شهید شد پیکر بی سرش را همان جا دفن کردند و شگفتا که آن قبر برای پیکرش اصلا کوچک نبود ...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
محمد مهدوی داشت یه جزوه برا شهید عبدالحمید حسینی کار میکرد که نیمه تموم موند
بعد از شهادتش بچه ها رفتن کار نیمه تمومشو تموم کنن و جزوه رو تکمیل کنن
تو دستنوشته های شهید عبدالحمید نوشته بود:
" شوش بودم ، شیرعلی سلطانی داشت مداحی میکرد
یهو دیدم امام زمان (عج) اومدن و به شیرعلی سلطانی شربت شهادت دادن و رفتن "
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
بسم رب شهدا و صدیقین
نقاشیش خوب نبود ولی داشت یه گنبد و پرچمش رو می کشید، کربلا و حرم آقا ابا عبد الله بود. یه خمپاره اومد و سرش رو از بدنش جدا کرد، پرچم قرمز حرم چه قشنگ با خونش رنگ شد.
جان فدای سردار عاشق سوره فجر
یا سیدی ان وکلتنی الی نفسی هلکت
أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ
چو عاشق می شدم بردم گوهر مقصود / ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
وَثَبِّتْنى عَلى قَصْدِهِمْ وَتَوَفَّنى عَلى ما تَوَفَّیْتَهُمْ عَلَیْهِ وَاجْمَعْ بَیْنى وَبَیْنَهُم فى مُسْتَقَرِّ دارِ رَحْمَتِکَ اَشْهَدُ اَنَّکُمْ لَنا فَرَطٌ وَنَحْنُ بِکُمْ لاحِقُونَ
یا سیدی ان وکلتنی الی نفسی هلکت
أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ
چو عاشق می شدم بردم گوهر مقصود / ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
وَثَبِّتْنى عَلى قَصْدِهِمْ وَتَوَفَّنى عَلى ما تَوَفَّیْتَهُمْ عَلَیْهِ وَاجْمَعْ بَیْنى وَبَیْنَهُم فى مُسْتَقَرِّ دارِ رَحْمَتِکَ اَشْهَدُ اَنَّکُمْ لَنا فَرَطٌ وَنَحْنُ بِکُمْ لاحِقُونَ
صبح ها ما بچه ها را برای نماز اول وقت به مسجد می برد.اما روزهایی که سرد بود خودش تنها می رفت،نماز که میخواند برمی گشت مارا بیدار میکرد.
عبا روی دوش می انداخت و خودش میشد امام جماعت.هرروز بعد از نماز قرائت زیارت عاشورا برپا بود.یک صفحه را خودش میخواند و صفحه دیگر را بچه ها.
برای ما مسابقه صلوات می گذاشت،شب که می آمد ،تعداد صلوات هایی که بچه ها فرستاده بودند می پرسید و به هرکس بیشتر صلوات فرستاده بود جایزه میداد.
یک تخته سیاه هم در خانه داشتیم که روی آن به ما قرآن درس میداد.
ما را به جبر هم که شده سر به زير کن
خيري نديديم از اين اختيارها...
تعریف میکرد:"یک روز در مسجد خوابم برد.دیدم سه سید نورانی به سمت من آمدند و گفتند:سلطانی!این لباس رزم است،بپوش و برو دفاع کن!وقتی بیدار شدم تصمیم گرفتم وارد سپاه شوم."
یکی از آشنایان ایشان را دیده بود که می خواهد استخدام سپاه شود،به شیرعلی گفته بود:به این راحتی ها که نیست سه،چهار ماه طول می کشد تا استخدام شوی.
دو روز بعد که به سپاه رفته بود شیرعلی را در صف صبحگاه میبیند که با لباس سپاه قرآن میخواند.فعالیت هایش آنقدر گسترده بود که منافقین مرتب او را تهدید به ترور می کردند.
روزی دیدم پشت تلفن میخندد و می گوید شما نمیتوانید.گفتم حاجی کی بود؟چی میگفت؟
گفت:"می گوید فلانی و فلانی را ما کشتیم حالا نوبت توست."
حاجی ادامه داد"هیچ کس نمیتواند به من آسیب برساند.من باید در میدان نبرد بکشم تا کشته شوم."
در بخش هایی از وصیت خود در جواب منافقان اینگونه نوشته بود"دو سخن دارم که بعنوان پوستر چاپ شود تا منافقین و ضدانقلاب بدانند ما با خونمان از ولایت فقیه حمایت خواهیم کرد...
دوم:اگر ریختن خون ناقابل من فرج مولایم امام زمان(عج) را نزدیکتر می کند،پس ای خمپاره ها بر من ببارید و خونم را بریزید."
ما را به جبر هم که شده سر به زير کن
خيري نديديم از اين اختيارها...
یه سری مطالب خیلیییییییییییییی خیییییییلیییییییییی عجیب از این شهید و دیدارشون با امام زمان دستم رسیده
سر فرصت مرتبشون میکنم و میذارم رو سایت
یه داستان زیبا از این شهید و منافقین هم هست ولی هر کاری کردم بزنم تو سایت نتونستم بنویسمش
از جناب سانست هم به خاطر مطالب بسیار مفید و زیباشون تشکّر میکنیم
یا زهرا
ویرایش توسط سائل الزهرا : Saturday 01 October 11 در ساعت 00:40
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
بعد از مراسم دعا و عزاداری معمولا دوستان، ایشان را به همراه چند نفر از حاضرین برای صرف نهار یا شام به منزل خود دعوت می کردند. مثلا می گفتند: حاجی ده نفر را هم با خود بیاوریداما حاجی حدود 30نفر را با خود همراه می کرد. وقتی به ایشان اعتراض می کردیم که ممکن است بانی فقط برای 10نفر تدارک دیده باشند، ایشان با اطمینان می گفتند: «قول می دهم همه همین غذای ده نفر را بخوریم زیاد هم بیاید.»
همیشه همین طور می شد.برکت سفره در حضور ایشان خیلی زیاد می شد و کسی گرسنه مجلس را ترک نمی کرد.
ما را به جبر هم که شده سر به زير کن
خيري نديديم از اين اختيارها...
قبل از عملیات طریق القدس(فتح بستان) یکی از بچه ها خواب دیده بود که حاج شیر علی سلطانی، پرچم روی دوشش است و سرش یک متر بالای بدنش حرکت می کند. بعدها که حاجی را دیدم قضیۀ خواب را برایش تعریف کردم،
گفت: «بله! در فتح بستان موج انفجار مرا بلند کرد و محکم به زمین زد و من از ناحیۀ سر مجروح شدم. تمام بدنم از حرکت افتاد. نمی توانستم حرف بزنم، اما اطرافم را حس می کردم حتی حرف ها را هم می شنیدم. تا اینکه مرا در پلاستیک پیچیدند و همراه با شهدا به سردخانه فرستادند. سرما بر من تاثیر گذاشت و کم کم داشتم یخ می زدم. در همان حال به یاد حضرت اباعبدالله(ع) افتادم و از ایشان استمداد کردم. گفتم"یا امام حسین من عهد بسته ام بدون سر شهید شوم، پس شرمنده ام نگذار." در همین لحظه چند نفر وارد سردخانه شدند، نفسم به پلاستیک خورده و عرق کرده بود. به محض اینکه متوجه شدند، سریع مرا بیرون آوردند و به من اکسیژن وصل کردند.»
اشک در چشمانش حلقه زده بود. دستی به پشت من زد، پلک هایش را به هم نزدیک کرد و گفت:
"من مطمئنم که بدون سر شهید خواهم شد."
ما را به جبر هم که شده سر به زير کن
خيري نديديم از اين اختيارها...
حاجی صبح زود برای زیارت به شاهچراغ رفته بود.زمستان بود و هوا حسابی سرد.وقتی برگشت متعجبانه به او خیره شدم.با ژاکت گرمی از خانه بیرون رفته بود و حالا با کت دیگری در حالی که میلرزید به خانه برگشته بود.گفتم:حاجی ژاکتت کجاست؟
گفت: "دیشب پیرمرد فقیری را دیدم که از سرما میلرزید،لباسهایم را به او بخشیدم،این لباس ها هم امانتی است."
ما را به جبر هم که شده سر به زير کن
خيري نديديم از اين اختيارها...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
گفتم برای چی رفتی سپاه،فردا باید پنج تا بچه رو بذاری و بری؟
گفت:مادر!این یک دستور بود.من از پیش خودم که نرفتم سپاه
بعد تعریف کرد که یک شب در مسجد(یعنی همان مسجد المهدی که خودش ساخته بود) خوابیده بودم.در عالم خواب نوری را دیدم که به طرفم آمد و یک دست لباس سبز به من داده شد و صدا آمد که بپوش! تو از این به بعد سرباز امام زمان هستی، و برای همین من به سپاه رفتم و عضو شدم.
در همین رابطه یکی از بچه های سپاه (آقای رهنما) تعریف می کرد که یک روز حاج شیرعلی به سراغ من آمد و گفت می خواهم عضو رسمی سپاه بشوم،چکار کنم؟
گفتم: به این راحتی نیست.حداقل سه،چهار ماه طول می کشد.
دو روز بعد در مراسم صبحگاه قرآن تلاوت می شد.صدای دلنشین حاجی،حظ بردم و تعجب کردم.
ما را به جبر هم که شده سر به زير کن
خيري نديديم از اين اختيارها...
قبل از انقلاب،روزگاری که بهائیت تبلیغ و ترویج می شد،شهید سلطانی برای کلاس قرآن به منطقه داریون می رفت،آنجا متوجه شده بود که مردم با بهائی ها ارتباط دارند.حتی زن خواست می کنند.بنابراین سخت به این کار معترض می شود و با بهائیت مبارزه می کند و مردم را از این کار بازمیدارد و همچنین برای اینکه برخی از زنان در داریون خیلی حجاب را رعایت نمی کردند و دختران دوازده،سیزده ساله بدون روسری بیرون می آمدند.
یک روز به بازار می رود و یک طاقه پارچه تهیه می کند و به مادرم میسپارد تا از آن مقنعه بدوزد و با خود به آنجا می برد و بعنوان هدیه به دختران می دهد و از آنها می خواهد که بدون حجاب بیرون نیایند.
ما را به جبر هم که شده سر به زير کن
خيري نديديم از اين اختيارها...
در یک روز سرد زمستانی در حالی که برف می بارید پدرم از خانه بیرون رفت،وقتی که برگشت کت به تنش نبود.معلوم بود سردش شده،دست ها و صورتش از سرما سرخ شده بود.مادرم با تعجب پرسید:چرا اینجوری؟کتتان کجاست؟
چیزی نگفت،فقط دستهایش را گرفت روی بخاری تا گرم شود.اما مادرم اصرار کرد،گفت پیرمردی را دیدم که لباس نداشت و از سرما بی تاب شده بود،معلوم بود آدم فقیر و بینواست،کتم را بهش بخشیدم.
مادرم چیزی نگفت،رفت و با حوله دستی به پای بخاری برگشت.
ما را به جبر هم که شده سر به زير کن
خيري نديديم از اين اختيارها...
همسر شهید
حال خوشی نداشتم.سرم گیج می رفت،مریض احوال بودم.نشسته بودم در حالت چرت،پنج،شش ماهی بود که حاجی شهید شده بود.
یک وقت حاجی را در حالت خواب و بیداری دیدم که به طرفم می آید،عبای سبز روشنی که رنگش چشم را نوازش می داد بر روی دوشش بود و حاشیه آن تمام آیات قرآن گلدوزی شده بود.
یک حالت خاصی،هم خوشحال شدم هم دلهره داشتم.مثل اینکه چیزی فوق طاقت دیده باشم.
آمد مقابلم ایستاد.سلام کردم،جوابم را داد.پرسید چرا ناراحتی؟
گفتم: چیزی نیست،فقط بچه ها با نبود شما کمی اذیتم می کنند.
_ ناراحت نباش،من یک جایی در آن دنیا برای شما گرفته ام.
باد،بال عبایش را تکان می داد.نوشته های قرآن برق می زدند.من محو رنگ سبزش شده بودم.
پرسیدم مگر تو شهید نشده ای!پس چرا اینجایی؟!
جواب داد:چرا آقا اباعبدالله به من ماموریت دادند بیایم برای شهیدان رجایی و باهنر نوحه سرایی کنم،از آن خلسه شیرین جدا شدم.
با این حرف حاجی رفتم به فکر سال و ماه،متوجه شدم در هفته دولت هستیم.
به خودم که آمدم چشمهایم را مالیدم،چیزی ندیدم.جای پای حاجی را که ایستاده بود دست کشیدم و به صورتم مالیدم و صلوات فرستادم.
نسیم خنکی وزید.حیاط از بوی حاجی پر بود،از عطر شهادت.
ما را به جبر هم که شده سر به زير کن
خيري نديديم از اين اختيارها...
حاج صمد عدومی زاده(همرزم شهید)
سال شصت بود.حدودا اسفندماه،مشکلی برایم پیش آمده بود که بر سر دوراهی سختی قرار گرفته بودم.از یک طرف عشق به سپاه و عضویت در آن از وجودم شعله می کشید و از طرف دیگر تحت فشار بودم تا سرکار قبلی ام یعنی صنایع برگردم.
کلافه بودم ونمیدانستم چکار کنم.معمولا ما اینجور مشکلات را با حاج شیرعلی درمیان می گذاشتیم و ایشان حل می کردند،اما این بار حاجی جبهه بود.باور کنید اعتقادم به حاجی چنان بود که راهی جبهه شدم.
آمدم اهواز سراغش را گرفتم،گفتم پادگان شهید دستغیب است.رفتم نبود.سراغ به سراغ فهمیدم که رفته است شوش.راهی شوش شدم.نرسیده به شهر،دژبانی بود و ایست و بازرسی.
کارت جبهه نداشتم.به هر دری زدم قبول نکردند.یکی دو نفر از بچه های شیراز را دیدم،گفتم دنبال حاج شیرعلی می گردم.فهمیدم که در موقعیت مسلم است.به بچه هایی که می رفتند به آن موقعیت پیغام دادم که به حاجی سلام برسانید و بگویید فلانی آمده بود شما را ببیند،مشکلی هم داشت که می خواست با شما مشورت کند،اما موفق نشد.
با ناراحتی برگشتم.ناراحتی ام دو جهت داشت.یکی اینکه توفیق زیارت حاجی دست نداد و دیگر اینکه مشکلم را به او نگفته بودم یعنی در پیغام برای او مطرح نکرده بودم.
با خودم کلنجار می رفتم،به هرحال گذشت تا اینکه یک شب،شب سیزده فروردین در مسجد نشسته بودم که یکی از دوستان پاکتی به من داد.
پاکت را باز کردم،وصیتنامه شهید شیرعلی بود.سفارش هایی را به خانواده اش کرده بود.وصیتی درباره چاپ کتابش و مطلب مهم ،پاسخ مشکلی بود که من مطرح نکرده بودم.
دهانم از کرامت حاجی باز مانده بود.گریه امانم نداد.
بچه ها وصیتنامه را از دستم گرفتند،دنبال نکته خاصی می گشتند که فقط من میدانستم و دل آگاه شیرعلی.
ما را به جبر هم که شده سر به زير کن
خيري نديديم از اين اختيارها...
خدا رحمت کند احمد کشاورز را، همکارمان بود در تبلیغات سپاه، تصادف کرد و فوت شد.
مادرش که می دانست حاج شیرعلی سلطانی شاعر است اصرار کرد که به حاجی بگو چند بیت شعر برای سنگ قبر احمد بگوید. آمدم سراغ حاجی، عازم جبهه بود. زمستان سال شصت مطلب را گفتم و گفتم اگر زحمت نیست صحبت کنید. اسمش را گرفت و رفت.
یک ماه بعد خبر آوردند که حاجی شهید شده. به مادر احمد زنگ زدم و شهادت شیرعلی را خبر دادم. متأثر شد و برای قضیۀ شعر سنگ قبر هم عذر خواهی کردم.
یک هفته بعد از شهادت حاج شیرعلی سلطانی شخصی به تبلیغات سپاه آمد و کاغذی را به دست من داد تا به شما بدهم. کاغذ را با شوق خاصی باز کردم. شعر بود، شعر سنگ قبر برای احمد و در یادداشتی به خاطر دیر شدن عذرخواهی کردم.
یک هفته بعد از شهادت حاج شیرعلی سلطانی،شخصی به تبلیغات سپاه آمد و کاغذی را به دست من داد تا به شما بدهم.
کاغذ را با شوق خاصی باز کردم.شعر بود،شعر سنگ قبر برای احمد و در یادداشتی بخاطر دیر شدن عذرخواهی کرده بود.امضاء و تاریخ هم داشت،درست شب عملیات فتح المبین.
یک بیت شعر این بود:
تعهد حاجی شگفت زده ام کرده بود.
احمد من آنکه حق را یار بود
مکتب اسلام را غمخوار بود
ویرایش توسط sunset6940 : Sunday 22 April 12 در ساعت 05:26
ما را به جبر هم که شده سر به زير کن
خيري نديديم از اين اختيارها...
از اونجایی چندین سال در همسایگی مادر وشهید بودیم یه چند تا ماجرا به نقل از مادر و ماجرای خاک سپاری پیکر حاج شیر علی سلطانی به نقل از پدرم از این شهید عزیز عرض کنم
ارزوی که در یک جمله ای که به حقیقت پیوست
من شرم می کنم در روز قیامت در پیشگاه اربابم امام حسین سردر بدن داشته باشم "
اوبه آرزوی خود می رسد. ودر عملیات فتح المبین درشوش با اصابت خمپاره ایی به سر او سرش از بدنش جدا می شود و به شهادت می رسد.
« اگر ریختن خون ناقابل من فرج مولایم امام زمان (عجل اله تعالی فرجه الشریف ) را نزدیكتر می كند، پس ای خمپاره ها خونم را بریزید.»
این جمله در روضه هایش میخواند ...شباهت این جمله با جمله ظهر عاشورا >>ای شمشیر و نیزها ....
نسخه از یکی از روشه هایش در دسترس می باشد
از این شهید هر چه گویم ......
خلاصه ای از زندگی نامه .
شهید حاج شیر علی سلطانی (ذاکر اهل بیت (ع) )در سال ۱۳۲۷هجری شمسی در خانواده ای متدین در محله کوشک قوامی شیراز دیده به جهان گشود .شهید سلطانی تحصیلات خود را از همان مکتب خانه شروع نمود سپس تا کلاس ششم ابتدایی درس را ادامه داد . به علت شور علاقه بسیاری که به معارف اسلامی داشت در یکی از مدارس حوزه علمیه به تحصیل علوم دینی پرداخت .
عضویت در سپاه.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۹به خاطر علاقه اش به سپاه به عضویت این نهاد مردمی درآمد شهید سلطانی در سپاه بعنوان الگوی بارز تقوا و اخلاص وصفا و صمیمیت شناخته شد خصوصا خضوع و افتادگی او بسیار چشم گیر بود بنحویی که پاسداران و بسیجیان اورا به عنوان یک معلم اخلاقمی می نگریستند.
شهادت
شهیدسلطانی از مدتها قبل خودش را برای شهادت آماده کرده بود شاهد ما بر این مدعا مقبره ایست که از قبل در گوشه ایی از کتابخانه مسجد المهدی( که خود بنیان گذار همین مسجد بود) آماده ساخته بود. وشبها را در آن به راز ونیاز و دعا با معبودش می پرداخت . مقبره ایی که درست به اندازه تن بی سرش حفر شده بود گویی که شهید از قبل می د انسته که پیکرش را بدون سر دفن خواهند نمود بالاخره در عملیات فتح المبین به درجه رفیع شهادت رسید . پیکر بی سر شهید سلطانی در روز۱۲/۱/۱۳۶۱درکتابخانه مسجد المهدی (عج) واقعه در کوشک قوامی در مکانی که خود شهید آماده کرده بود به خاک سپردند.
ویرایش توسط عرض از مبدا : Saturday 04 August 12 در ساعت 00:38
عـــالم مجـازی هـم محضـــر خداست در محضــر خدا معصــیت نکنیـم
کلیک نکنیم جز به رضای خدا ...
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-حاصلضرب توان در ادعا مقداری ثابت است.
هرچه توان انسان كمتر باشد، ادعای او بيشتر است
و هرچه توان انسان بيشتر شود، ادعايش كمتر می گردد==--==--==--==--==--==
مَرَنج و مَرَنجان
==--==--==--==--==--==
از دوستان نشانی محلۀ گمشده ای را می گیرم که بارها خاطرات زخمی مردی صبور را در کوچه پس کوچه های آن مرور کرده ام. بچه های دیروز محلۀ کوشک قوام اورا نشناسند امّا قامت استوار و چهار شانۀ او را بارها در قنوت های طولانی مسجدالمهدی (عج) دیده اند . او آنقدر گمنام است که حتی بچه های آسمان نیز آن گونه که باید و شاید او را نمی شناسند امّا نه آن قدر بی نام ونشان که با شنیدن نام مسجدالمهدی (عج)به یاد شیر علی سلطانی نیفتند. مگر چند پاییز از هجرت آسمانی او گذشته است ، هنوز شبیخوانهای شیر علی از در و دیوار محله به گوش می رسد . هنوز سوز آوازهای جانگداز او را ستاره های مغموم شب ، شعله شعله ، شروه می پراکنند . هنوز از گلدسته های اذان ، بوی فصیح توسل جاری است ؛ هنوز می شود او را از در و دیوار مغموم مسجد المهدی (عج) شنید .
پا که در آستان مسجد می گذاری ، شمیم عطر شهادت ، تو را سر مست می کند. در ناگزیر رفتن و ماندن ، حسی نجیب، تو را به سمت کتابخانۀ مسجد می کشاند. در عطر تغزل و باروت گم می شوی و چشمهایت به مقبره ای کوچک می افتد که مردی بزرگ با تنی بی سر در آغوش شهادت آرمیده است. آخرین واگویه های خود را که بر سنگی کبود نقش بسته است مرور می کنی ؛ "آرامگاه ابدی شهید شیر علی سلطانی ، فرزند امیر، متولد 1327 که در تاریخ دوم فروردین ماه 1361 در منطقۀشوش و در جریان عملیات فتح المبین به درجۀ رفیع شهادت نایل آمد ."
دنبال آشنایی می گردی تا از شیر علی برایت بگوید امّا انگار مثل همیشه تنها آشنای تو اوراق پراکندۀ خلاصه خوبیهاست که کوتاه و فشرده ، شهید را به تفسیر نشسته است.
شهید سلطانی در محلۀ کوشک قوام در خانواده ای متدین و مذهبی دیده به جهان گشود . وی تحصیلات خود را تا سال ششم ابتدایی ادامه داد امّا بر حسب علاقه به تحصیل در حوزه های علمیه روی آورد و مقاطعی از تحصیل را با موفقیت پشت سر گذاشت . این شهید بزرگوار در ایام شکوهمند انقلاب اسلامی و همزمان با اوج گیری مبارزات امت اسلامی علیه حکومت ستمشاهی در بسیاری از فعالیتهای سیاسی و انقلابی شرکت کرد و در این مسیر بارها از سوی مقامات امنیتی رژیم مورد بازخواست قرار گرفت امّا این شیر مرد عرصۀ قیام ، استوارتر از آن بود که با یاوه های مشتی خود فروخته از ادامۀ حرکت باز ماند . وی پس از پیروزی انقلاب به جرگۀ سبز پوشان سپاه پیوست و چندین بار در جبهه حضور یافت.
شهید سلطانی از ایام جوانی دلسروده های خود را که از زلال روحی آرام وملکوتی سرچشمه می گرفت با صدای دلنشین و خوش آوای خویش در هم آمیخته و مجالس و محافل مختلف مذهبی و شامگاهان مغموم جبهه را با طنین کلام آسمانی خود شور وحالی خاص می بخشید. هنوز آوازهای زخمی او از گوشه گوشۀ جبهه های جنوب به گوش می رسد. آن اسوۀ تقوا و ایمان در قبر کوچکی که در کتابخانه مسجد المهدی(عج) برای خویش حفر کرده بود ، شبان تیرۀ دنیا را با عطر نافله های خویش را در آمیخت و آنگاه که با تنی بی سر به دیدار دوست شتافت ؛ زمین و زمان را شرمندۀ این کلام آتشین خود نمود که : "من شرم دارم که در محضر آقایم اباعبدالله (ع) سر داشته باشم ."
روح ملکوتی او سرانجام در آستانۀ بهار 1361 در آسمان بیکران شوش به پرواز در آمد و در جوار قدسیان عالم ملکوت آرام گرفت.
در پایان ابیاتی چند از سرودهای شهید راتقدیم می داریم :
کیست مهدی بزم ایمان را سراج
کیست مهدی سوق ایمان را رواج
کیست مهدی درد دلها را طبیب
کیست مهدی زخم جانها را علاج
یوسف خورشید رویی کز جمال
دم به دم می گیرداز خورشید باج
آن طبیبی کاو نگردد تا عـیان
درد گـمراهـی نـمی یابد عـلاج
در کف او از شجاعت هست تیغ
بـر سردار از عـلامت هست تاج
حق درخشانست همچون آفتاب
احـتیاجی نـیست بـهر احـتیاج
=================
یادش بخیر یه عده شدیم ماههای محرم قبل از مراسم کانون بر سر آرامگاه حاجی مجلس میگرفتیم .....
عـــالم مجـازی هـم محضـــر خداست در محضــر خدا معصــیت نکنیـم
کلیک نکنیم جز به رضای خدا ...
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-حاصلضرب توان در ادعا مقداری ثابت است.
هرچه توان انسان كمتر باشد، ادعای او بيشتر است
و هرچه توان انسان بيشتر شود، ادعايش كمتر می گردد==--==--==--==--==--==
مَرَنج و مَرَنجان
==--==--==--==--==--==
اشعاری شهیدسلطانی......
ای که سرمستی زصهبای شهید
از دل و جان بشو آوای شهید
شمع آسا گرچه ما خود سوختیم
عالم حق را ولی افروختیم
گشته از خون ، سرخ گر دامان ما
ماند لیکن نام جاویدان ما
ای که می خواهید فخر نام ما
بشنوید از جان و دل پیغام ما
تا نپیمایید راه اتحاد
بر شما راه ظفر مسدود باد
پیروی باید ز آل الله کرد
دست هر دژخیم را کوتاه کرد
روی سلطانی به درگاه حسین
گر شهادت طالبی راه حسین
عـــالم مجـازی هـم محضـــر خداست در محضــر خدا معصــیت نکنیـم
کلیک نکنیم جز به رضای خدا ...
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-حاصلضرب توان در ادعا مقداری ثابت است.
هرچه توان انسان كمتر باشد، ادعای او بيشتر است
و هرچه توان انسان بيشتر شود، ادعايش كمتر می گردد==--==--==--==--==--==
مَرَنج و مَرَنجان
==--==--==--==--==--==
سلام علیکم
خلا صه خلوص کاری از واحد شهدا کانون
مجموعه فلش کارت
کارت شهید سلطانی:
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
یا الله
مادرم یه عکس بزرگ رو سردر یه بانک بهم نشون داد گفت اگه بدونی چه حاجت هایی بهم داده![]()
پیکر پاک شهید
![]()
خدایا سرده این پایین،از اون بالا تماشا کن...
اگه میشه فقط گاهی،بیا دست منو،ها کن....
خدایا سرده این پایین،ببین دستامو می لرزه...
دیگه حتی همه دنیا ب این دوری نمی ارزه....
بگو گاهی ک دلتنگم،از اون بالا تو می بینی...
بگو گاهی ک غمگینم،تو هم دلتنگ و غمگینی...
الان یادم امد یه سری نوار از مداحی های و روضه خوانی ها شهید حاج شیر علی سلطانی در دست خانواده شهید هست شنیدنش خیلی جالبه مخصوصا اونجای روضه که میگه من در اون دنیا رو ندارم جلوی اربابم حسین با سر وارد بشم .....
عـــالم مجـازی هـم محضـــر خداست در محضــر خدا معصــیت نکنیـم
کلیک نکنیم جز به رضای خدا ...
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-حاصلضرب توان در ادعا مقداری ثابت است.
هرچه توان انسان كمتر باشد، ادعای او بيشتر است
و هرچه توان انسان بيشتر شود، ادعايش كمتر می گردد==--==--==--==--==--==
مَرَنج و مَرَنجان
==--==--==--==--==--==
عمم می گفت وقتی داشت تو مسجد برای خودش قبر می کند، من اونجا بودم. و رفتم باهاش حرف زدم.
می گفت هی می رفت تو قبره می خوابید دوباره میومد بیرون می کند.
افتح لی یا رب باب الفرج بطولک واکسر عنی سلطان الهم بحولک
سلام
خیلی خوشحالم خودتون خبر دارید چرا
میدونم خودتون هم منتظرید
خیلی التماس دعا
یا زهرا
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید][برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
برای شادی روح این شهید بزرگوار صلوات
دست خودمان نیست که پای حرفمان نمیمانیم
ما بر زمینی ایستاده ایم
که هر روز خودش را دور میزند....
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین یا حسین
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید][برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]