کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 3 از 11 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 90 , از مجموع 308
  1. #61
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۱۴
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    119
    امتیاز : 4,527
    سطح : 42
    Points: 4,527, Level: 42
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 23
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1000 Experience PointsVeteran
    سپاس ها : 527
    سپاس شده 492 در 86 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط عروسك پارچه اي نمایش پست اصلی
    .
    .
    .
    .
    .

    خاک تو سر من...
    .
    .
    .
    .
    حیف خاک برای سر من................


    هرچه گفتیم جز حکایت دوست درهمه عمر از آن پشیمانیم

  2. 2 کاربر از پست مفید 146 سپاس کرده اند .


  3. #62
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    179
    امتیاز : 6,502
    سطح : 52
    Points: 6,502, Level: 52
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Your first GroupVeteranCreated Album pictures5000 Experience Points
    سپاس ها : 74
    سپاس شده 530 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    . . .

  4. 2 کاربر از پست مفید mhz.designer سپاس کرده اند .


  5. #63
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,005
    امتیاز : 57,407
    سطح : 100
    Points: 57,407, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 15.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    سپاس ها : 6,885
    سپاس شده 17,332 در 3,790 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 30 در 13 پست

    پیش فرض

    .. فقط همین

  6. 2 کاربر از پست مفید دردونه سپاس کرده اند .


  7. #64
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,005
    امتیاز : 57,407
    سطح : 100
    Points: 57,407, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 15.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    سپاس ها : 6,885
    سپاس شده 17,332 در 3,790 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 30 در 13 پست

    پیش فرض

    زندگی یک جانباز در حمام متروکه

    شهر ورامین _ روستای عباس اباد _ انتهای روستا _ حمام متروکه ادرس محل زندگی جانباز نابینای جنگ تحمیلی است . که سابقه 210 روز حضور در جبهه دارد که اگر روستاییان طعامی ندهند شاید جانش را از دست بدهد .

    غلامعلی ظفرعلی جانبازی افغانی است که 7 ماه و 23 روز سابقه حضور در جبهه دارد و حدود 2 سالی است که در حمامی مترو.که در حاشیه شهر ورامین زندگی میکند . این جانباز 48 ساله سالهاست که در تاریکی زندگی میکند و از دو چشم نابیناست .

    رزمنده چالاک گردان مقداد تیپ محمد رسول الله ص امروز در سایه سهل انگاری مسئولان زندگی میکند .

    وقتی از او پرسیدم پدر جان ایا مدرکی داری که ثابت کند در جبهه بودی و جانباز شدی ؟؟ از زیر پتویی که سالها شسته نشده یود مشمع را بیرون اورد و گفت : همین کاغذ پاره ها از زندگی من باقی مانده است .

    کارت شناسایی سابقه جبهه با مهر بسیج که تمامی سوابقش را ثبت کرده بود همرا با برگه ای که بنیاد جانبازان گواهی میداد غلامعلی ظفرعلی دارای 30 درصد از کار افتادگی است .

    از این جانباز افغانی پرسیدم چه ارزویی داری گفت : مرگ تنها ارزوی من است جایی را نمیبینم . کسی را نمیبینم حتی سالهاست همسرم از من جدا شده است . و فرزندی ندارم و مسئولان مرا فراموش کرده اند و رد این حمام متروکه بیتوته کرده ام و هر شب منتظرم یا درندگان مرا پاره کنند یا مارها و گزندگان مرا نیش بزنند .

    ایا مرگ توقع زیادی است ؟؟؟؟؟



  8. #65
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,005
    امتیاز : 57,407
    سطح : 100
    Points: 57,407, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 15.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    سپاس ها : 6,885
    سپاس شده 17,332 در 3,790 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 30 در 13 پست

    پیش فرض

    ^
    روایت جانبازانی مانند غلامعلی ظفرعلی سالهاست در کشور تکرار میشود اما نکته قابل تامل اینجاست که فرمانده این جانباز که به دنبال پرونده ظفرعلی است میگوید : نهایت پاسخی که به من دادند این بود _ باید تحت پوشش کمیته امداد قرار بگیرد _

    با وجود افزایش اسیبهای اجتماعی در جامعه امروزی ترویج فرهنگ شهادت لازم است و بنیاد شهید و امور ایثارگران هزینه های هنگفتی را برای ساخت و تهیه فیلم ها ، پوسترها ، همایش ها و یادواره ها انجام میدهد در حالی که جانبازانی از جنس ظفر علی محتاج سرپناه و نان شب هستند .

    هزاران پرسش تا کنون به انان پاسخی داده نشده است :

    ایا ظفرعلی ها نمیتوانند با روایتگری از جنگ و بیان رشادتها و از خود گذشتگی های جوانان ، فرهنگ ایثار و شهادت را ترویج دهند ؟؟

    ایا ترویج فرهنگ ایثار و شهادت تنها با باستان شناسی جنگ و سفر به مناطق جنگی پایان می یابد ؟؟

    به راستی عاقبت زندگی یک رزمنده و جانباز دفاع مقدس چقدر در پاسداشت ایثار در جامعه نقش دارد ؟؟

    ایا بنیاد شهید توانسته است به وظایفش در قبال خانواده شهدا و جانبازان عمل کند ؟؟

    ایا به گفته مسئولان بنیاد شهید اگر بودجه داشتند از همه جانبازان حمایت میکردند ؟؟

    ایا مجلس بودجه کافی به بنیاد شهید نمی دهد ؟؟

    ایا تاریخ مصرف جانبازان در جامعه امروز به پایان رسیده است ؟؟

    .
    ....


  9. #66
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۴
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    31
    امتیاز : 2,447
    سطح : 29
    Points: 2,447, Level: 29
    Level completed: 98%, Points required for next Level: 3
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Veteran1000 Experience Points
    سپاس ها : 15
    سپاس شده 78 در 24 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    فقط باید سکوت کنم و دیگه ادامه ندم .
    فکر کنم اونقد نرسیدم به اون جای که حتی یک کلمه یک کلمه درمورد این عزیزان صحبت کنم
    واقعا شرمنده ایم همین و تمام

  10. 7 کاربر از پست مفید mehdi سپاس کرده اند .


  11. #67
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,005
    امتیاز : 57,407
    سطح : 100
    Points: 57,407, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 15.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    سپاس ها : 6,885
    سپاس شده 17,332 در 3,790 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 30 در 13 پست

    پیش فرض

    یکی بود یکی نبود .. در طبقه دوم یک اپارتمان در خانه ای 38 متری خانواده ای 4 نفره زندگی میکنند که مرد خانواده به دلیل مبارزه با دشمنان خاک و ناموسش دچار مجروحیت شده است . درنگاه اول نمیتوانی متوجه شوی که او مجروح است . زیرا او قربانی گازهای خردل است . گازهایی که به ارامی تمام دستگاه تنفسی انسان را تخریب میکند . و ادمی برای ادامه زندگی احتیاج به اکسیژن و دارو و توجه بیشتری خواهد داشت .

    نام این مرد علیرضا نصیری است . مردی که در کشورمان او را بنام قهرمان مینامیم ، ولی به رسم یک مصدوم و اسیب دیده جنگ ، یک بیمار و ..

    قهرمان داستان ما 24 ساله بود که برای دفاع از کشورش به جنگ رفت . منطقه هایی به نام فاو ، جزیره مجنون و .. همانجاهایی بود که گاز شیمیایی را استشمام کرد و بعدها با اصابت یک خمپاره پرده گوش ش را از دست داد و موج انفجار وی را اسیر جنگ با اعصاب کرد .

    تلخ ترین روزهای زندگیش روزهای بعد از جنگ بود . زمانی که میدانست شیمیایی شده ، میدانست مشکل اعصاب و روان پیدا کرده است ولی با این حال پدر همسرش که شخصی مذهبی بود او را بخاطر خودش پذیرفت و همسرش نیز بدون هیچ شکی خدمتگزاری به جانبازان را نوعی عبادت دانست .

    دورانی که باعث شد وی سالیان سال در ادارات بدود تا ثابت کند که جانباز است و جبهه بوده است و بسیجی . و نیاز به درمان و توجه دارد و لی با وجود تمام مدارک ، تاول ها و مصدومیت ها _ فقط پارگی گوش او را دیدند . و ارزش او ناقابل محسوب شد .

    بیکاری ، بیماری ، جانبازی ، زخم زبان ، بدهکاری و دیگر هیچ ..

    تنها مونس تنهاییش ، همراه زندگی اش و. مرهم زخم های مخفی اش کسی نبود جز یک زن فداکار ، جز یک شیر زن .. زنی که او را همسر می نامند . زنی که عقل از درک وجودش عاجز است . او یک تنه خرج این زندگی پرهزینه را میکشد .

    دوران خانه به دوشی ..

    فشار عصبی و تشنج باعث شده بود که قهرمان لحظه ای اختیارش را از دست بدهد . فریادی نه از سر جنون بلکه صبری که همه صدایش را میشنوند و نتیجه اش جواب صاحبخانه و بی پولی و بی خانمانی است ..

    او نگفت ، بلکه همسرش با چشمانی پر از اشک لب گشود و گفت : پاییز 85 انتهای خیابان مالک اشتر داخل یک خرابه خانه ای بود از جنس مشمع ! 10 روز کنار خیابان زندگی کردیم . تا اینکه از دوستان و اهالی محل 500 هزار تومان وام گرفتیم و مقداری هم دیگران کمک کردند و با پولی که برادرم به ما قرض داد 4 میلیون پول پیش و ماهی 250 هزار تومان کرایه ، خانه ای 38 متری اجاره کردیم .

    .. بابا کفش ندارم

    سارا 11 ساله و سینا 9 ساله میتوانند روزی این مظلومیت را شهادت دهند . انها معنی جنگ را میدانند ولی هنوز معنی فرهنگ ایثار و شهادت را درک نکردند و شاید اصلا نمیدانند ارج نهادن به مقام جانبازان و ایثارگران یعنی چه ؟؟!!

    مادر میگفت : روزهایی بنام عید نوروز و شبهایی بنام شب یلدا را کاملا از یاد برده ایم ..

    امیدوارم زمانی که میگویم : برای ثبت نام دخترم پول خرید کتاب را نداشتم درک کنند یا دخترم کفش ندارد ..
    فرزندانی که با وجود مشکلات پدر و اذیت و ازار روحی و روانی به پدرشان کارنامه های درسی با معدل بالا هدیه میدهند ..





  12. #68
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Arm of Law

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۸
    محل سکونت
    اتوبوس....
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,269
    امتیاز : 113,804
    سطح : 100
    Points: 113,804, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 27.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    سپاس ها : 33,321
    سپاس شده 15,913 در 3,814 پست
    حالت من : Azkhodrazi
    مخالفت
    24
    مخالفت شده 3 در 2 پست

    پیش فرض

    تاریخ:1390/05/15
    عکس::انتقال جانباز افغان به آسایشگاه


    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    با انتشار اخبار و عکس جانباز افغان ،غلامعلی ظفر علی از سوی بهزیستی استان تهران به آسایشگاه خیریه سالمندان کهریزک انتقال یافت.

























  13. #69
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-آبان-۰۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,237
    امتیاز : 100,637
    سطح : 100
    Points: 100,637, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 22.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها : 16,355
    سپاس شده 32,446 در 2,222 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    33
    مخالفت شده 25 در 21 پست

    پیش فرض

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    «هوشنگ سواری» پرونده*ای دارد پر از شیمیایی و موج و ترکش ولی درصدی ندارد که بگوید از تن بیمارش چقدر برای دفاع از میهن خرج کرده است.
    روایت تلخ هوشنگ سواری روایتی از جاده اهواز - خرمشهر است و شیمیایی و گاز اعصاب تا خرابه*های شهر محرومی به نام نورآباد؛ روایتی از مردی که روزی معاون سردار شهید رسول نادری بود و حالا در کنج خرابه*ای روزگارش شده قرص*های اعصاب و حسرت شهادت.

    به گزارش خبرنگار مهر در خرم آباد، برای دیدن «هوشنگ سواری» که این روزها همرزم*هایش هم او را به سختی می*شناسند. باید مرد راه بود و جاده*ای که ما را به نورآباد می*برد، جایی است که همه از جنگ یادگاری دارند تا بلوار وسط شهرشان پر باشد از عطر لاله*های پرپر شده*ای که این روزها کسی سراغشان را نمی*گیرد.

    قرار نبود که برویم؛ ولی نمی*دانم چطور شد که راهی جاده شدیم. با خودم فکر می*کردم که گفتن از این همه درد و رنج رزمنده*ای که مدال افتخار دهها ماه جبهه را دارد جز تلخکامی و ناباوری چه می*تواند در خود داشته باشد ولی دیدیم که آنچه گفتنی است را باید گفت هرچند گوشی برای شنیدن نباشد.

    خانه*ای که خانه*ای نیست ما را فرا می خواند...

    کوچه*های پیچ در پیچ نورآباد را پشت سر می*گذاریم؛ جایی شبیه ته خط یا ته کوچه به جایی می*رسیم که قرار بود برسیم. خانه*ای که خانه*ای نیست ما را فرا می*خواند؛ برای وارد شدن به خرابه*ای که آن را خانه رزمنده و جانباز نورآبادی می*خوانند اجازه می*گیریم و وارد می*شویم.

    حیاط خانه را خاک و علف*های هرز گرفته است؛ آخر اینجا خانه نیست که بخواهیم از آن سراغ موزائیک و سنگ و باغچه بگیریم! اینجا دیوارهای آجری و کاهگلی زمینی را احاطه کرده*اند تا شاید خرابه*ای شوند برای زندگی رزمنده و مادر نابینایش.

    دروغ چرا؟! اولش کمی از وارد شدن در این خرابه و هم صحبتی با ساکنان آن حالمان گرفته شد. گفته بودند که چه چیزی ما را انتظار می*کشد ولی فکر نمی*کردیم آنچه گفته بودند اینقدر تلخ و سیاه باشد.

    و چقدر دلم برای این دعاهای خالصانه می*گیرد...

    وارد خانه می*شویم؛ دیوارهای خانه فروریخته*اند و باد خنک این روزهای تابستان نورآباد فضای کوچک و محقر خانه را پر کرده است. پیرزن نابینا متوجه حضورمان می*شود و از نام و نشانمان می*پرسد.

    بسیجی که از دوستان هوشنگ سواری است و واسطه تهیه این گزارش شده ما را به پیرزن معرفی می*کند و شاید اولین نصیب ما از نگاه پیرزن نابینا دعاهای خیری است که برای مهمان ناخوانده و ناشناسش می*کند و چقدر دلم برای این دعاهای خالصانه می*گیرد.

    پیرزن که می*داند برای شنیدن چه آمده ایم شروع می*کند به گفتن و گفتن...از اینکه در این خرابه هراس تابستان و زمستان دارد؛ از اینکه شبها که تنش نسیم خنک شهر سردسیر نورآباد را دوام نمی*آورد و هنوز پهلوهایش درد می*کند...از اینکه پیش آمده که چند هفته*ای گرسنه باشد و چشم به راه همسایه*ای که برایشان نان بیاورد و کمی غذا...

    حرف*های پیرزن مرا مبهوت و مات خود کرده؛ چیزی نمی*نویسم؛ دوست ندارم چیزی هم به خاطر بسپارم؛ او می*گوید و حرفهایش که با زبان نورآبادی است از ذهنم عبور می*کند و قلبم کمی درد می*گیرد.

    همکارم با تلنگری مرا به خود می*آورد که ما برای گفت*وگو با «هوشنگ سواری» آمده*ایم و من با خود فکر می*کنم رنج امروز این مادر و پسر درد مشترکی است از بی مهری روزگار و زمانه.

    از سال 64 می*گوید و جاده اهواز به خرمشهر

    هوشنگ سواری که خوب می*داند برای چه آمده ایم پرونده جانبازی و عکس*های دوران جنگش را روی زمین می*ریزد و شروع می*کند به گفتن از روزهای جنگ و جنگ و جنگ.

    از سال 64 می*گوید و جاده اهواز به خرمشهر؛ می*گوید که همانجا شیمیایی شده است. از مسمومیت با کنسروهای غنیمتی از جنگ می*گوید و روزهایی که در بیمارستان بستری بوده است. یکی یکی نامه هایش را نشانمان می*دهد. نامه*هایی که در آنها از هوشنگ سواری و سوابق روزهای جنگش سخن گفته شده است. از ترکشی که هنوز ردش را می*توان روی پیشانی و سرش گرفت.

    «هوشنگ سواری» پرونده*ای دارد پر از شیمیایی و موج و ترکش ولی درصدی ندارد که بگوید از تن بیمارش چقدر برای دفاع از میهن خرج کرده است.

    بسیجی میانسالی که ما را به خانه «سواری» آورده می*گوید که «هوشنگ» را اینگونه نبینید. روزی برای خودش یلی بوده و یکی یکی عکس*هایش را به نشانه اثبات حرف*هایش نشانمان می*دهد. و واقعا نگاه پرغرور نوجوانی که تیربار را به خود آویزان کرده، چقدر حرف دارد.

    کاش من هم شهید می*شدم....

    «هوشنگ سواری» می*گوید که برای تعیین درصد جانبازی 3 بار به کمیسیون رفته است و بارها پزشکان مسمومیت، شیمیایی شدن و ترکش خوردنش را تایید کرده*اند. ولی چرا درصد نمی*زنند خودش هم نمی*داند.

    یک بار با رئیس بنیاد شهید شهرستان سر موضوع درصد جانبازی بحثش شده و نتیجه این دعوا 45 روز زندان آن هم در ایام عید نوروز بوده است تا مادر پیرش روزها چشم انتظار پسرش روزگار را به سختی بگذراند.

    از «هوشنگ سواری» راجع به روزهای جنگ می*پرسیم و اینکه کدام عملیاتها بوده است. از عملیات*های والفجر مقدماتی و رمضان می*گوید و دوستانی که دیگر نیستند. اشک در چشم هایش حلقه می*زند. عکس هایش را از سومار و طلائیه نشانمان می*دهد. عکسی که در آن همرزمانش هم حضور دارند. می*گوید همه شهید شده*اند الا من! کاهش من هم شهید می*شدم و اینقدر زجر نمی*کشیدم.

    با انگشت در میان عکس*ها یکی از همرزمان شهیدش را نشان می*دهد. می*گوید که داشتیم با دوربین عراق را دید می*زدیم که صدای خمپاره آمد و دیگر هیچ چیز نبود جز پیکر رفیقی که این روزها هنوز خوابش را می*بینم.

    با افتخار می*گوید معاون سردار شهید رسول نادری بوده ام

    خودش می*گوید که در شبهای تنهایی اش فقط گریه می*کند و به یاد آن روزهایی که صمیمیت بود حسرت می*کشد. معاون گروهان بوده است. با افتخار می*گوید معاون سردار شهید رسول نادری بوده ام و با انگشت در میان عکس*ها چهره شهید را نشانمان می*دهد. خودش می*گوید که در گروهان 12 نفر بوده*اند و چندی قبل یکی از همرزمانش را دیده که او را با این چهره تکیده به یاد نیاورده است.

    می گوئیم یکی از عکس هایش را در دستش بگیرد تا با گذشته اش مقایسه کنیم. عکس جوانی هایش را می*گیرد و نشانمان می*دهد و هر چقدر به خودمان فشار می*آوریم نمی*توانیم باور کنیم که این «هوشنگ سواری» همان «هوشنگ سواری» دوران جبهه و جنگ است. جنگ او را پیر نکرده ولی بدعهدی زمانه موهایش را رنگ سفید زده تا باور دیروز و امروزش برایمان مشکل شود.

    تمام اوقاتش را در خانه با عکس*ها و خاطرات دوران جنگش به سر می*کند. می*گوید روزی دهها قرص اعصاب را بالا می*اندازد تا کمی اعصابش آرام بگیرد و بتواند ادامه بدهد. این هم یادگار جنگ و گلوله و خمپاره است. به خاطر بیماری اعصابش همسرش نتوانسته تحمل کند و رفته است. هنوز با نام شهید محمد مهدی یوسفی، شهید ولی عطایی و ... روزگار می*گذراند.

    وسط حرفهایش تا یادش نرفته از سرهنگ خزایی فرمانده قبلی سپاه شهرستان دلفان تشکر می*کند. از اینکه برخی اوقات داروهایش را برایش می*خریده و برای شنیدن حرف هایش می*آمده است. می*گوید الان دیگر کسی نیست که از او خبری بگیرد و همین هر روز بیشتر برای ادامه دادن ناامیدش می*کند.

    دعا کردم که خدا تنها پسرم را از جنگ سالم برگرداند...

    مادرش که «هوشنگ» تنها فرزندش است وسط حرفهایش می*پرد و با لهجه لری محلی می*گوید: دعا کردم که خدا تنها پسرم را از جنگ سالم به من برساند ولی الان آنقدر قرص اعصاب خورده که دیوانه شده است.

    از مادر پیری که آرزوی حج رفتن دارد و همه او را حج نرفته «حاج خانوم» صدا می*کنند، در مورد پسرش می*پرسم. از اعصاب خردی*ها و بیماری پسرش دلخور و ناراحت است. می*گوید که اموراتش با مستمری کمیته امداد می*گذرد و فطریه و کمک همسایه*ها و آشنایان!

    با آب و تاب از جبهه رفتن هوشنگ می*گوید. از اینکه چگونه فرار کرده و با دستکاری شناسنامه اش راهی جبهه شده است. از همسر مرحومش که معتمد محل و آبادی بوده، حرف می*زند و اینکه وقتی امام به رحمت خدا رفت، مراسم سوگواری در خانه آنها برپا شده و سالها پرچم عزا بر سر در خانه*شان افراشته بوده است.

    چشمهایش نمی*بیند ولی سجاده*اش را دم دستش گذاشته تا موقع نماز دنبالش نگردد. می*گوید که نزدیک*های سحر بیدار می*شود تا نمازش را بخواند. حاج خانوم سالهاست که با چشمهای نابینایش صبح را خوب می*شناسد.

    زبانمان برای حرف زدن کلامی نمی*یابد

    از هیچ کسی گلایه نمی*کند و همین متعجم می*سازد. موقع رفتن از پسر و مادر می*خواهیم عکس یادگاری بگیرند و آنها در ورودی خرابه شان رو به دوربین ما می*ایستند و بدون لبخند عکس یادگاری می*گیرند.

    از خرابه بیرون می*آییم و در خانه*ای که خانه نیست را چفت می*کنیم. از بالای دیوار هنوز مادر پیری که در کنار فرزندش نگاهشان به در خیره مانده را می*توانیم ببینیم. تنها ساعتی مهمان خانه رزمنده جانباز «هوشنگ سواری» بوده ایم ولی آنقدر خسته ایم که نای حرف زدن نداریم؛ شاید هم زبانمان برای حرف زدن کلامی نمی*یابد؛ شاید!
    صفا بود و خدا بود و خدا بود و صفا بود



  14. #70
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-فروردین-۳۱
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,136
    امتیاز : 38,074
    سطح : 100
    Points: 38,074, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class25000 Experience PointsVeteran
    سپاس ها : 3,597
    سپاس شده 13,033 در 2,865 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    خوش به دل مسئول های شهرمون.کشورمون دستشون درد نکنه.واقعا یکی از بهترین پشتیبانی های محکم جانبازها هستند....


    حسین جان
    دست من گیر که این دست
    همان است
    که من سالها از غم هجران تو بر سر زده ام

  15. 3 کاربر از پست مفید پامچال سپاس کرده اند .


  16. #71
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,005
    امتیاز : 57,407
    سطح : 100
    Points: 57,407, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 15.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    سپاس ها : 6,885
    سپاس شده 17,332 در 3,790 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 30 در 13 پست

    پیش فرض



    .....

  17. 6 کاربر از پست مفید دردونه سپاس کرده اند .


  18. #72
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-فروردین-۳۱
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,136
    امتیاز : 38,074
    سطح : 100
    Points: 38,074, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class25000 Experience PointsVeteran
    سپاس ها : 3,597
    سپاس شده 13,033 در 2,865 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    میگم مدیونم اما ی عکس شهید نیست رو دیوار خونم


    حسین جان
    دست من گیر که این دست
    همان است
    که من سالها از غم هجران تو بر سر زده ام

  19. 4 کاربر از پست مفید پامچال سپاس کرده اند .


  20. #73
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,005
    امتیاز : 57,407
    سطح : 100
    Points: 57,407, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 15.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    سپاس ها : 6,885
    سپاس شده 17,332 در 3,790 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 30 در 13 پست

    پیش فرض حسرت ..

    برخورد نا مناسب کارکنان کهریزک با جانباز ظفرعلی

    در خواست جانباز ظفر علی :

    من را به حمام متروکه برگردانید ..



    یکی از همراهان و همسنگران جانباز ظفر علی جانباز نابینای افغانی گفت : در دیداری که با ظفر علی در کهریزک داشتم بمن گفت : من را به همان حمام متروکه برگردانید !!!!!!

    این جانباز از نحوه برخورد کارکنان اسایشگاه کهریزک با وی ناراضی بود و گفت : انها بمن میگویند افغانی کثیف برگرد به کشورت ..

    واقعا ..

  21. 7 کاربر از پست مفید دردونه سپاس کرده اند .


  22. #74
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-اسفند-۲۰
    محل سکونت
    شـــی راز
    نوشته ها
    2,890
    امتیاز : 59,853
    سطح : 100
    Points: 59,853, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    سپاس ها : 5,126
    سپاس شده 13,120 در 2,579 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض

    نیروی انتظامی و شهرداری محترم،* جانبار هفتاد درصد با پلاك ویلچری هستم كه در این خودرو زندگی می*كنم، لطفاً با جرثقیل حمل نكنید
    /

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]



    نفسم میگیرد ، در هوایی که نفس های تو نیست ...

  23. 5 کاربر از پست مفید دريـــا سپاس کرده اند .


  24. #75
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-اسفند-۲۰
    محل سکونت
    شـــی راز
    نوشته ها
    2,890
    امتیاز : 59,853
    سطح : 100
    Points: 59,853, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    سپاس ها : 5,126
    سپاس شده 13,120 در 2,579 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض

    ئه این پست بالایی عکساش کو پ؟ دهههه



    نفسم میگیرد ، در هوایی که نفس های تو نیست ...

  25. 2 کاربر از پست مفید دريـــا سپاس کرده اند .


  26. #76
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-آبان-۰۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,237
    امتیاز : 100,637
    سطح : 100
    Points: 100,637, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 22.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها : 16,355
    سپاس شده 32,446 در 2,222 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    33
    مخالفت شده 25 در 21 پست

    پیش فرض

    نامه یک دانش آموز + عکس؛
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    این نامه دست نوشته کسی است که نه مي دانيم كجاست و نه می دانیم چه مي كند؟ اما به هر حال نامه اش را که یادآور اخلاص مردم در آن روزهای خدایی و پر شور و حماسه است منتشر می كنيم، شاید تلنگری باشد به اوضاع و احوال دل های غبار گرفته امروزمان و البته شايد هم كسي او را بشناسد و به ما معرفي كند شايد هم خودش؛ یعنی...
    سرويس دفاع مقدس ـ تاریخ پر فراز و نشیب انقلاب اسلامی و به ویژه 8 سال دفاع مقدس، مشحون از نادیده ها و ناشنیده هایی است که هر یک می تواند اولا تذکری باشد برای ما که یادمان باشد که بودیم و اهدافمان چه بود و ثانیا چراغی باشد برای آینده ای که در پیش داریم.

    به گزارش «تابناک»، از این دست می توان به مواردی اشاره کرد که روح همدلی و یکی بودن را نشان می دهد، از جمله این نامه که هر چه جستجو كرديم نتوانستيم نويسنده اش را پيدا كنيم.

    نه مي دانيم كجاست و نه می دانیم چه مي كند؟ اما به هر حال نامه اش را که یادآور اخلاص مردم در آن روزهای خدایی و پر شور و حماسه است منتشر می كنيم، شاید تلنگری باشد به اوضاع و احوال دل های غبار گرفته امروزمان و البته شايد هم كسي او را بشناسد و به ما معرفي كند شايد هم خودش؛ یعنی خود «حسن مغاري از مازندران».

    دست نوشته زیر که خطاب به رزمندگان اسلام در جبهه های حق علیه باطل است، نامه ای است از یک نوجوان دانش آموز مازندرانی که در نهایت پاکی و خلوص آنچه را که در توانش بوده تقدیم می کند تا در دفاع دین و آیین و خاک و ناموسش شریک باشد.



    بسم الله الرحمن الرحيم

    اول با عرض سلام نامه خود را شروع مي كنم.
    اسم من حسن مغاري دو خواهر هم دارم اما برادر ندارم.
    مي دانم كه شما رزمندگان دلير در همين حال خيلي چيزها كه ما در اختيار داريم شما نداريد مثل ميوه و غذا... و ديگر چيزها.
    ما در خانه به خوردن ميوه و ديگر چيزها مي پردازيم.
    راحت به مدرسه مي رويم و راحت بر مي گرديم. ولي شما حتي نمي توانيد سرتان را از سنگر بيرون بياوريد. من يك دفتر مي دهم و يك خودكار هم مي دهم.
    به اميد پيروزي
    شايد پول هم بدهم يا 20 ريال يا 10 ريال.
    خداحافظ

    "والسلام علي عبادالله الصالحين"

    --------------------------------
    منبع: نشريه جلوها ي ماندگار
    صفا بود و خدا بود و خدا بود و صفا بود



  27. #77
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-فروردین-۲۱
    محل سکونت
    همین طرفا
    نوشته ها
    796
    امتیاز : 8,650
    سطح : 62
    Points: 8,650, Level: 62
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 1.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures5000 Experience PointsVeteran
    سپاس ها : 164
    سپاس شده 2,465 در 689 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    اینجا ایرانِ قرن 21 است!!!
    اینجا صدای آهنگهای پاپ لس آنجلسی و غرب زده آن قدر بلند است که فریادهای «حاج مهدی باکری» به گوش نمی رسد!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا همه «حاج ابراهیم همت» را با اتوبان همت می شناسند!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا بر دیوارهای شهر روی عکس شهید ، پوستر تبلیغاتی می چسبانند!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا نام شهید را برای اینکه بچه ها خشونت طلب و جنگ طلب بار نیایند از کوچه ها برداشته و نام نگین و جاوید می گذارند!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا ستارگان درخشان هالیوود آنقدر زیاد شده اند که دیگر کسی ستارگان پرفروغ کربلای ایران را نمی بیند!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا دیگر شهدا زنده نیستند و در پیچ و خم های عصر ارتباطات، به خاک سپرده شده اند!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا دیگر کسی نمی خواهد گمنام بماند، همه به دنبال کسب نام هستند!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا جانبازان موجی را از اجتماع دور نگه می دارند تا آسیبی به افکار عمومی نرسانند!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا خرمشهر دیگر خونین شهر نیست، خرمشهر دیگر 36 میلیون جمعیت ندارد!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا کسی نمی داند، مهدی باکری در وصیت نامه خود از خدا خواسته بود جسدش برنگردد و تکه ای از زمین را اشغال نکند!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا دشمن در خانه های ماست، دیگر کسی حاضر به نبرد با دشمن نیست!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا کسی نمی خواهد با صدای الله اکبر، لرزه بر تن دشمن بیاندازد!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا فرزندان امت مثلا برای نظام در تلاش اند!!!!!!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا در پناه میز هستیم، دیگر کسی پشت خاکریز پناه نمی گیرد!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا جانباز شیمیایی، به خاطر نداشتن پول، در بیمارستان پذیرش نمی شود و شهد شهادت می نوشد!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا کسی نمی داند، شب عملیات خیبر حاج مهدی باکری، برادرش حمید باکری را جاگذاشت و رفت!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا کسی نمی داند، مهدی زین الدین، رتبه چهار کنکور سراسری را داشت!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا کسی نمیداند، شهید مصطفی چمران ، دکترای فیزیک هسته ای را داشت و یکی از نخبگان ایران بود.
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا کسی نمی داند، تکه های پیکر محمد نوبخت را درون گونی برای خانواده اش فرستاده بودند!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا روسری ها هر روز کوچتر می شود و مانتو ها هر روز کوتاهتر و تنگتر!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا دخترها پسر شده اند، پسرها دختر شده اند، مردان بی غیرت شده اند، زنان بی حجاب شده اند!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا دیگر کسی، احترامی برای چفیه شهدا قایل نیست!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا دعای عهد را فراموش کرده ایم، زمان ندبه و سمات را گم کرده ایم!!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا برای زیبا سازی شهرها، میلیونها هزینه می شود اما برای تعویض سنگ قبر فرسوده شهدای گمنام بودجه ای نداریم !!!
    اینجا ایران قرن 21 است!!!
    اینجا در هر کجای این سرزمین خونین اسلامی، حقیقت به مسلخ مصلحت می رود!!!
    اینجا ایران قرن ۲۱ است . . .
    جهان و عصر پست مدرن در دوران بازتولید مکانیکی ، ساختمانها ، عقل هایی که شک میزایند ، بازیهای زبان ، صنعت فرهنگ و دل هایی که لبریز گنج های طلا و سیمان و آهن است .
    **********
    پی نوشت : شرمنده ایم !


  28. #78
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,005
    امتیاز : 57,407
    سطح : 100
    Points: 57,407, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 15.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    سپاس ها : 6,885
    سپاس شده 17,332 در 3,790 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 30 در 13 پست

    پیش فرض

    چهارشنبه شب بود که کمی مریض حال شدم و به ناچار به اولین درمانگاه مراجعه کردم

    تاصبح انجا بودم و همان دیشب قرار شد صبح جهت جلوگیری از حاد شدن موضوع به بیمارستان منتقل شوم ، ولی کدام بیمارستان ؟؟

    مگر جایی ازین شهر غبار گرفته جایی برای من هم هست ؟؟! نیست ..

    به چند نفر از دوستانم درخواست کمکی فرستادم تا بتوان در بیمارستانی ، خرابه ای ، بیغوله ای .. بستری شوم و کمی نفس تازه کنم که نهایتا با تلاشهای دوستان و به شکل کاملا غیر قانونی در بیمارستان بستری شدم .

    امروز صبح ولی برای ترخیص اجباری تمام پس انداز و پیش اندازهایم را هزینه کردم + دو انگشتر یادگاری ..

    حالم دیگر دست خودم نیست .. میروم درون غار تنهایی خویش !!


    * وب نوشت های یک پسر شیمیای ..


  29. #79
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-مرداد-۰۹
    محل سکونت
    شهر راز ؛ دلت بسوخه
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    3,426
    امتیاز : 81,479
    سطح : 100
    Points: 81,479, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    سپاس ها : 7,532
    سپاس شده 14,454 در 3,069 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 28 در 4 پست

    پیش فرض سرها بریده بینی ..





  30. #80
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Most Popular

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۱۳
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    9,056
    امتیاز : 176,977
    سطح : 100
    Points: 176,977, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    سپاس ها : 28,990
    سپاس شده 38,224 در 7,693 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    39
    مخالفت شده 42 در 31 پست

    Lightbulb هتک حرمت جنبش سبز به قبور شهدای اصفهان

    پایینی:
    درست میگی
    به خاطر همین متنشو پاک کردم
    ...............

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    هتک حرمت جنبش سبز به قبور شهدای اصفهان+عکس

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]



    منبع:
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    ویرایش توسط سائل الزهرا : جمعه ۱۶ دی ۹۰ در ساعت ۱۶:۳۹
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  31. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا سپاس کرده اند .


  32. #81
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-آبان-۰۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,237
    امتیاز : 100,637
    سطح : 100
    Points: 100,637, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 22.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    سپاس ها : 16,355
    سپاس شده 32,446 در 2,222 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    33
    مخالفت شده 25 در 21 پست

    پیش فرض

    بالایی :
    بی خیااااااااااااال بابا .... چرا توهم می زنید ؟
    صفا بود و خدا بود و خدا بود و صفا بود


  33. 9 کاربر از پست مفید سيد محمد انجوي سپاس کرده اند .


  34. #82
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,005
    امتیاز : 57,407
    سطح : 100
    Points: 57,407, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 15.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    سپاس ها : 6,885
    سپاس شده 17,332 در 3,790 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 30 در 13 پست

    پیش فرض خاطره یک جانباز شیمیایی ..

    خاطره ای از یک جانباز شیمیایی ..


    تاکسی که مرا از ترمینال جنوب تا خانه ام آورد 100 تومان بیشتر گرفت . چون می گفت باید ماشینش را ببرد کارواش . گرد و غبار لباس خاکی من را میخواست بشوید !!!

    همان روز باید می فهمیدم که چه اتفاقی افتاده ...اما طول کشید ...زمان لازم بود ...همین چندی پیش آژانس گرفته بودم تا بروم جائی ..راننده پسر جوانی بود که حتی خاطره آژیر خطر را هم در ذهن نداشت . ریه هایم به خاطر هوای بد تحریک شد و سرفه ها به من حمله کردند . از حالم سوال کرد.

    ( کم پیش می آید که وضعیت جسمانیم را برای کسی توضیح بدهم ...اما آن شب انگار کسی دیگر با زبان من گفت ...گوئی قرار بود من چیزی را درک کنم و بفهمم با تمام وجود ) گفتم که جانباز شیمیائی هستم و نگران نباشد و این حالم طبیعی است .

    سکوت کرد ...به سرعت ظبط ماشینش را خاموش کرد و خودش را جمع و جور نمود ...وارد اتوبان که شدیم ...حالم بدتر شد ...سرفه ها امانم را بریده بودند ...

    ایستاد و مرا پیاده کرد و گفت که ممکن است حالم بهم بخورد و ماشینش کثیف شود و او چندشش میشود ...و...رفت ...من تنها در شبی سرد ..کنار اتوبان ایستاده بودم و با خودم فکر میکردم که: چرا ؟ پدر و مادر او مگر از ما برایش نگفته اند ؟ معلمانش چه ؟ ...

  35. 9 کاربر از پست مفید دردونه سپاس کرده اند .


  36. #83
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,535
    امتیاز : 172,020
    سطح : 100
    Points: 172,020, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 17.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    سپاس ها : 30,389
    سپاس شده 29,851 در 4,458 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    9
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    «بابایی! کارنامه م رو امضا میکنی؟ خودکارتم شستم آوردم!»

    پدر دهانش را باز کرد و دخترک خودکار را در دهان پدر گذاشت...








    - - - - - - - - - - - - - -
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] : [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


  37. #84
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز : 49,698
    سطح : 100
    Points: 49,698, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 4.0%
    افتخارات:
    SocialVeteran25000 Experience Points
    سپاس ها : 12,226
    سپاس شده 9,563 در 2,084 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    4 بار مجروح شده ام.

    در کربلای 5 شیمیایی شده ام.

    بیش از 200 ماه است که روی تخت بیمارستان خوابیده ام و 67 بار مرا به اتاق عمل بردند...

    در عمل های اخیر به دلیل ترس از مرگ مرا بیهوش نمی کنند و بدون بی هوشی جراحی می شوم.

    7 عمل در کشور آلمان انجام داده ام.

    چند وقت پیش خدمت مقام رهبری رسیدم ولی نتوانستم از آمبولانس پیاده شوم ایشان جلوی اتومبیل آمدند. آقا فرمودند: شهدا اگر یک بار شهید شدند لحظه لحظه زندگی تو شهادت است.

    من دوست داشتم بیشتر از این به مردم و کشورم خدمت کنم اما با همین شرایط اگر نیازی باشد من مثل روز اول آماده انجام هرگونه کاری هستم.


    20سال است فقط به یک چیز غبطه می خورم و آن اینکه چرا شهید نشدم؟؟!



    اینها گوشه ای از یک رمان تخیلی نیست، اینها انشای یه دانش آموز نیست، اینها شعارهای تبلیغاتی قبل از انتخابات نیست،

    اینها حرف دل است، از همان هایی که چون از دل بر می آید لاجرم بر دل می نشیند.

    اینها حرف یکی از هزاران جانبازی است که روزی صدبار مرگ را جلوی چشم خود می بینند ولی خم به ابرو نمی آورد.

    ...


    زمانه خواست که در خانگاه تاول ها
    تو را مراد کند درد را مرید کند

    کنون زمانه شاعر چه از تو بنویسد
    خدا نصیب غزل مصرعی جدید کند

    خدا نخواست فقط از تو سر بگیرد... خواست
    که ذره ذره تمام تو را شهید کند

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  38. 8 کاربر از پست مفید nahal سپاس کرده اند .


  39. #85
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,005
    امتیاز : 57,407
    سطح : 100
    Points: 57,407, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 15.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    سپاس ها : 6,885
    سپاس شده 17,332 در 3,790 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 30 در 13 پست

    پیش فرض

    مادر شهید بروجردی : مثلا خانواده شهیدیم ، این وضع زندگی من است



    به گزارش وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران- این روایت دیدار جمعی از خادمین شهدا و اعضای ستاد مرکزی راهیان نور با مادر سردار شهید «محمد بروجردی» فرمانده سپاه کردستان است؛

    خادمین شهدا به بهانه راه*اندازی اردوی راهیان نور شمالغرب به دیدار این مادر شجاع و سربلند رفتند اما حرفهایی شنیدند که شاید تصورش را هم نمی*کردند؛ حرف*هایی که از دل سوخته این مادر بزرگوار حکایت داشت؛ این روایت را بخوانید:

    در حاشیه اتوبان شهید محلاتی، خانه*ای است که مادر پیر شهید «محمد بروجردی» فرمانده بلندآوازه سپاه کردستان در آن زندگی می*کند. وارد خانه می*شویم، مادر دیوارهای پکیده را نشان می*دهد و می*گوید «به آقایان بگو اگر خانه خودتان هم این طوری بود تحمل می*کردید؟» بعد جمله*ای دردناک*تر می*گوید «مثلاً خانواده شهیدیم! هیچ کس به ما سر نمی*زند».

    به او می*گوییم «مادر داریم راهیان نور شمالغرب را راه می*اندازیم تا مردم، محل شهادت آقا محمد شما را هم ببینند» دوباره بغضی می*کند و می*گوید «۶ سال است کسی مرا به آنجا نبرده» بعد متوجه می*شویم کسی هم نیست که حتی پنج*شنبه*ها این مادر عزیز را به بهشت زهرا (س) ببرد.

    او به قاب عکس گوشه اتاق که محمد از آن لبخند می*زند، نگاهی می*اندازد و ادامه می*دهد «شب*ها از تنهایی و هر سر و صدایی می*ترسم». به او گفتیم «محمدتان که مواظبتان است، چرا می*ترسید؟» پاسخ می*دهد «اتفاقاً همسایه*مان خواب دیده بود که محمد با اسلحه بالای پشت بام ایستاده و از من و خانه مراقبت می*کند»….


  40. #86
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Most Popular

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۱۳
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    9,056
    امتیاز : 176,977
    سطح : 100
    Points: 176,977, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    سپاس ها : 28,990
    سپاس شده 38,224 در 7,693 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    39
    مخالفت شده 42 در 31 پست

    Lightbulb پدربزرگ جبهه*ها

    اولین بار پارسال بود که دیدم*ش؛ در بستر بیماری و برتخت بیمارستان. چند روز پیش که “پدربزرگ جبهه*ها” را دیدم، جشن تولد ۱۰۵ سالگی*اش را هم برایش گرفته بودند. نوه*اش هم بود، همان نوه*اش که متولد ۱۳۸۵ است و با پدربزرگ خود فقط صدسال فاصله*ی سنی دارد. وقتی می*شنوی که ۶۶ ماه حضور در جبهه داشته و حدودا ۷۵ ساله بوده که عازم جبهه*ها شده، می*فهمی که جوانی به دل است؛ و دل جوان می*ماند اگر با نور خدا آشنا بماند.
    هفتادوپنج ساله باشی و غیرت و همت*ت چنان باشد که تو را به میدان نبرد بفرستد! به خودم می*نگرم در کدام میدان، نبرد می*کنم؟ همت*م را بنازم یا غیرت*م را!
    راستی، من چند ساله*ام!؟

    اولین بار اینجا دیدم*ش، بیمارستان شهیدبهشتی شیراز، ۱۷ مهر ۸۹

    یک مراسم ساده و بی*آلایش، مثل خودش. یک مراسم کوچک، اما نه*مثل خودش!

    پدربزرگ جبهه*ها در کنار پسر و نوه*اش. آن*طرف*تر هم استاد حسن سبزواری نشسته است.
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  41. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا سپاس کرده اند .


  42. #87
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-آذر-۱۹
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    183
    امتیاز : 3,151
    سطح : 34
    Points: 3,151, Level: 34
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 49
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    سپاس ها : 189
    سپاس شده 465 در 170 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    دلم گرفته شهدا مراببرید
    مرازغربت این خاک تاخدا ببرید
    مراکه خسته ترینم کسی نمیخواهد
    کرم نموده دلم رامگرشمابخرید...

  43. 6 کاربر از پست مفید آسمان سپاس کرده اند .


  44. #88
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,065
    امتیاز : 11,340
    سطح : 70
    Points: 11,340, Level: 70
    Level completed: 23%, Points required for next Level: 310
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    سپاس ها : 488
    سپاس شده 3,229 در 987 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
    _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
    _ _ _ _ _ _ _ _
    _ _ _ _ _
    _ _
    _

  45. 3 کاربر از پست مفید orkide سپاس کرده اند .


  46. #89
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,005
    امتیاز : 57,407
    سطح : 100
    Points: 57,407, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 15.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    سپاس ها : 6,885
    سپاس شده 17,332 در 3,790 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 30 در 13 پست

    پیش فرض

    روایت مادری که 28 سال به زائران مزار فرزندانش صبحانه میدهد



    به گزارش باشگاه خبری فارس «توانا»، بهشت زهرا (س)، قطعه شهدا، شهدایی که در 13 قطعه آرمیده*اند، هر قطعه، هر مزار و هر مادری که بر سر مزار نشسته پیامی دارد. از صبح روز پنجشنبه تا غروب جمعه*ها غوغایی در گلزار شهدا برپاست و هرکس آمده تا سهم خود را بگیرد، سهمی برای همیشه ماندن.

    در قطعه 26 سفره*ای پهن است، این سفره 28 سال است که زائران را برای برداشتن تبرکی دعوت می*کند. 28 سال است که از شهادت فرزند اولش می*گذرد. مادر شهیدان «محمود و مسعود شیر محمدی» را می*گویم که دو دسته گل خود را در خاک پاک گلزار شهدای بهشت زهرا (س) در قطعه 26 به ودیعه نهاده است، اما او شاگرد مکتب حضرت زینب (س) است و خوب می*داند که باید زینب*وار تا آخرین نفس با استقامت در راه شهیدانش بماند.

    او هر صبح جمعه در کنار مزار دو شهیدش و به هنگام برگزاری دعای ندبه از صدها نفر با چای داغ و صبحانه پذیرایی می*کند و از زمان شهادت فرزندانش حتی یک جمعه هم این برنامه را تعطیل نکرده است.

    این مادر گرانقدر همچون صدها و هزاران مادر شهید، در راه ایثارگری و حفظ ارزش*های انقلاب اسلامی اینگونه راه شهیدانش را ادامه می*دهد.


  47. #90
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,005
    امتیاز : 57,407
    سطح : 100
    Points: 57,407, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 15.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    سپاس ها : 6,885
    سپاس شده 17,332 در 3,790 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 30 در 13 پست

    پیش فرض مادر ..

    دستانش را پشت کمرش گره زده بود .خمیده خمیده راه می رفت اما گام هایی استوار داشت و نگاهی که به دوردست ها خیره شده بود.

    نگاهش هم غم داشت هم امید کدام بیشتر بود نمیدانم!

    کیفش سنگین بود و بزرگ انداخته بود پشت کمرش.به زور حملش می کرد دسته جارو از آن بیرون زده بود...

    می رفت تا با آن برگ های پاییزی قبر جوان شهیدش را بروبد و حتما در آن کیف گلاب بود و نذری برای عزیزش....

    .......................

  48. 8 کاربر از پست مفید دردونه سپاس کرده اند .


صفحه 3 از 11 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید: